عکس جدید که میذاره پروفایلش، به این فکر میکنم که عکس رو گرفته. کی انقدر بهش نزدیک بوده. کی.
+ میبینی ما با فکرهامون خودمون رو آزار میدیم.
+ میبینی ما با فکرهامون خودمون رو آزار میدیم.
سلام روح عزیز
امروز اولین برخوردم با یک بیمار مبتلا به بالیسموس بود، برخورد هم که نه، صندلی سمت راست اتوبوس آقای ۳۰-۴۰ سالهای همراه با پسربچه ی ۳-۴ سالهای نشسته بود، وقتی از خواب بیدار شدم متوجه حرکات پرتابی شانههاش شدم، انگار حرکات تازه شروع شده بودند، چون پسرش ترسید وگریه کرد و پدر هندزفری براش گذاشت و سعی کرد آرومش کنه. سعی کردم بیماریهای پرتابی اندامهای پروگزیمال رو به یادم بیارم. ولی بیشتر از اون داشتم به پسربچهی ترسیده و استیصال پدر فکر میکردم. من هم از آینده ترسیدم، احساس کردم برای رویارویی مداوم با بیماران و همراهانشون زیادی روحیهی لطیفی دارم. چقدر همه چیز با تئوریهایی که بیپروا میخونیم و رد میشیم فرق داره. تمام طول مسیر حرکت شانه های پدر رو میدیدم و در اضطراب شدید بودم. نیاز داشتم همین الان بهت بگم.
امروز اولین برخوردم با یک بیمار مبتلا به بالیسموس بود، برخورد هم که نه، صندلی سمت راست اتوبوس آقای ۳۰-۴۰ سالهای همراه با پسربچه ی ۳-۴ سالهای نشسته بود، وقتی از خواب بیدار شدم متوجه حرکات پرتابی شانههاش شدم، انگار حرکات تازه شروع شده بودند، چون پسرش ترسید وگریه کرد و پدر هندزفری براش گذاشت و سعی کرد آرومش کنه. سعی کردم بیماریهای پرتابی اندامهای پروگزیمال رو به یادم بیارم. ولی بیشتر از اون داشتم به پسربچهی ترسیده و استیصال پدر فکر میکردم. من هم از آینده ترسیدم، احساس کردم برای رویارویی مداوم با بیماران و همراهانشون زیادی روحیهی لطیفی دارم. چقدر همه چیز با تئوریهایی که بیپروا میخونیم و رد میشیم فرق داره. تمام طول مسیر حرکت شانه های پدر رو میدیدم و در اضطراب شدید بودم. نیاز داشتم همین الان بهت بگم.
مردم گریزی یا تنفر از همکلاسی یعنی من میتونستم صبر کنم با همکلاسیهام تاکسی بگیرم تا پول کمتری بدم ولی ترجیح دادم هرچه سریعتر فرار کنم.
❤🔥1
برای خود این هفتهام نوشتم،
فقط قدم در راه خودت بذار که آرامش تو در اینه.
توصیهی مزخرف ولی حسابشدهایه.
فقط قدم در راه خودت بذار که آرامش تو در اینه.
توصیهی مزخرف ولی حسابشدهایه.
Forwarded from در غیاب آبیها
ده فرمان:
۱-به صدای باد که میپیچد لای برگ درختان بلند، گوش کن.
۲-اسم آدمهایی که از زندگیات رفتهاند را زمزمه کن.
۳-زل بزن به تاریکی و حرکتش را در انتهای خیابان دنبال کن.
۴-روی سقف سفید و بدون لکه، تنهایی را تماشا کن.
۵-خودت را برای تلخترین خاطره زندگیات ببخش.
۶-مطمئن باش که واقعبینی بهتر از امید بستن بیهوده است.
۷-چیزهایی را فقط برای خودت نگه دار، مثل یک راز، یک تجربه رازآلود.
۸-زل بزن به دستهایت و حالت انگشتها و رد تجربهها و اندوهها را در آنها دنبال کن.
۹-توضیح نده، بعضی شکافها هیچجوره پر نمیشوند.
۱۰-از آدمهای پرحرف دوری کن.
۱-به صدای باد که میپیچد لای برگ درختان بلند، گوش کن.
۲-اسم آدمهایی که از زندگیات رفتهاند را زمزمه کن.
۳-زل بزن به تاریکی و حرکتش را در انتهای خیابان دنبال کن.
۴-روی سقف سفید و بدون لکه، تنهایی را تماشا کن.
۵-خودت را برای تلخترین خاطره زندگیات ببخش.
۶-مطمئن باش که واقعبینی بهتر از امید بستن بیهوده است.
۷-چیزهایی را فقط برای خودت نگه دار، مثل یک راز، یک تجربه رازآلود.
۸-زل بزن به دستهایت و حالت انگشتها و رد تجربهها و اندوهها را در آنها دنبال کن.
۹-توضیح نده، بعضی شکافها هیچجوره پر نمیشوند.
۱۰-از آدمهای پرحرف دوری کن.
سلام روح عزیز
هیچ حسی ندارم. پس از انجام شدهها حرف میزنم. امتحان قلب نفر چهارم کلاس شدم. بحثهای طولانی پیرامون رابطه داشتن یا نداشتن داشتم، که به هیچ نتیجهای هم نرسید و بابت فکرهاش اذیتم. نیم ساعت پیادهروی امروز رو انجام دادم. دو قسمت the resident و دو قسمت Chernobyl دیدم. رم، شهر ابدی گوش دادم و میدونی من عاشق رُم هستم. در مورد تصمیمهای زندگیم مرددم. احساس میکنم به جای درس خوندن و کار کردن در کنار زندگی، دارم درس میخونم در کنارش زندگی. شایدم درستش همینه. زندگی کردن یعنی چی آخه؟!
هیچ حسی ندارم. پس از انجام شدهها حرف میزنم. امتحان قلب نفر چهارم کلاس شدم. بحثهای طولانی پیرامون رابطه داشتن یا نداشتن داشتم، که به هیچ نتیجهای هم نرسید و بابت فکرهاش اذیتم. نیم ساعت پیادهروی امروز رو انجام دادم. دو قسمت the resident و دو قسمت Chernobyl دیدم. رم، شهر ابدی گوش دادم و میدونی من عاشق رُم هستم. در مورد تصمیمهای زندگیم مرددم. احساس میکنم به جای درس خوندن و کار کردن در کنار زندگی، دارم درس میخونم در کنارش زندگی. شایدم درستش همینه. زندگی کردن یعنی چی آخه؟!
وقتهایی سخت میشه قدم گذاشتن در راه خودت که راهی نداری. اینجور مواقع ترجیح میدم جایی نرم، فقط بشینم. میدونی چی میگم؟
بازخورد منفیای از برخوردِ اجتماعی یا بهتر توصیفش کنم سکوتِ اجتماعیایم گرفتم. تا حالا به چوب بستنی و بز تشبیه شدید؟!
همه فکر میکنند اتفاقات میافتند تا ما از آنها درس بگیریم و تجربه کسب کنیم، انگار قطع شدن پا برای یاد گرفتنِ زندگی بدون پا باشد. منطقیست؟!
قبلا فکر میکردم توانایی گوش دادن به اتاق سرد آبی برام سخت باشه، انقدر سخت که نمیتونستم با ترس گوش دادنش رو به رو بشم. آخه تو توضیحش نوشته شده "...روایتی است در چهار فصل از چندین نامه عاشقانه یک دیوانه آزرده حال، برای معشوقی که برای همیشه رفته است. مردی که انگار از پس اندوهش بر نمی آید و واژه ها راه نفسش را بسته اند، شرح شوریدگی، جنون، دلبستگی و ویرانی بعد از فراق..."، این وصف حال من هم هست. امروز قسمت یک رو پلی کردم، هیچ حسی بهم نداد.