سلام روح عزیز
چون من هستم و تصمیمهایم و یک ساعت بیشتر برای اینجا نوشتن وقت ندارم و آدم شبزیای هم هستم و صبحها نامه نوشتن از من دور است، الان این نامه را مینویسم. دیدهای وقتی دوست داری فیلمی را ببینی فرقی ندارد با دوست دوران ابتداییات بروی که به زور دیگر با هم صحبت میکنید یا بهترین دوستت، فیلم برایت لذتبخش است. چون انتخاب تو بوده است. چون برای فیلم رفتهای و نه همصحبتی. احساس میکنم، دونفرهها را برای خودشان و نه برای آدمی که عاشقش باشم میخواهم، میخواهم شور و شوق دیدن کسی را داشته باشم، خجالت نگاه کردن در چشمانش، نگران تک تک واکنشهایم بودن، پیشبینی مکالمهها، توجه به جزئیات، تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن ذوق از لابهلای لبها و گوشهی چشمهایم، فکر کردنهای مکرر به کادوهای مناسب و هزاران چیز دیگر که از بس فراری بودهام ازشان، در خاطرم کمرنگ شدهاند. میدانی، من شور و شوق یک رابطه و نه خود یک رابطه را خریدارم. و آه.
امروز اما، قهوهای خوردم که بوی سیگار میداد، انگار کافهچی سیگارش را در قهوهی من خاموش کرده باشد.
آنتونی را کُشتم و او به اذن خودش یا خودم یا جادوی درونش زنده شد. حال او قصد جان من دارد.
چون من هستم و تصمیمهایم و یک ساعت بیشتر برای اینجا نوشتن وقت ندارم و آدم شبزیای هم هستم و صبحها نامه نوشتن از من دور است، الان این نامه را مینویسم. دیدهای وقتی دوست داری فیلمی را ببینی فرقی ندارد با دوست دوران ابتداییات بروی که به زور دیگر با هم صحبت میکنید یا بهترین دوستت، فیلم برایت لذتبخش است. چون انتخاب تو بوده است. چون برای فیلم رفتهای و نه همصحبتی. احساس میکنم، دونفرهها را برای خودشان و نه برای آدمی که عاشقش باشم میخواهم، میخواهم شور و شوق دیدن کسی را داشته باشم، خجالت نگاه کردن در چشمانش، نگران تک تک واکنشهایم بودن، پیشبینی مکالمهها، توجه به جزئیات، تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن ذوق از لابهلای لبها و گوشهی چشمهایم، فکر کردنهای مکرر به کادوهای مناسب و هزاران چیز دیگر که از بس فراری بودهام ازشان، در خاطرم کمرنگ شدهاند. میدانی، من شور و شوق یک رابطه و نه خود یک رابطه را خریدارم. و آه.
امروز اما، قهوهای خوردم که بوی سیگار میداد، انگار کافهچی سیگارش را در قهوهی من خاموش کرده باشد.
آنتونی را کُشتم و او به اذن خودش یا خودم یا جادوی درونش زنده شد. حال او قصد جان من دارد.
Forwarded from تلخ همچون چای سرد (Atiye Mirzaamiri)
مادرم باورش نمیشود من هم میتوانم افسرده شوم. افسردگی برای کسی مثل من را چیزی شبیه ایمان، تقوا و عمل صالح برای مایکل جکسون میداند. هروقت مرا بیحال، کم انرژی و کم حرف میبیند، پله پله جلو میآید. اول از همه شروع میکند به رگباری پرسیدن سوال: «خوبی؟ چیزیته؟ کسی بهت خیانت کرده؟ عاشق شدی؟ کی هست طرف؟ با کی دعوات شده؟ مشکلت چیه تو آخه؟ و و و و» مرا سرگردان با دهانی یک متر باز شده از تعجب و جواب «هیچی به خدا چیزی نیست» رها میکند و در را پشت سرش میبندد تا چیزی نشنود. هیچ چیزی.
پلهی بعدی محبت کردن است. یک سیب ترش کوچک از سر کوچه میخرد و میدهد دستم که بیا بخور. این اختصاصی برای توست. یا با تمام کم حرفی و درونگراییاش مینشیند برایم خاطره تعریف میکند تا بلکه مرا هم سر حرف بیاورد. یا وقتی توی حال و هوای خودم هستم میآید و کف کلهام را ماچ میکند که همان آن از ترس بدنم به رعشه میافتد و با صدایی غرا در حالیکه قاب روی دیوار میلرزد اعلام میکنم: بابا به خدا من خوبم. ولم کنید!
پلهی آخریاش همین است: ولم میکند. آنقدر حرفهای ولم میکند که انگار سنگ کنار رودی بودهام که میخواسته با پرت کردنم روی سطح آب حفره تشکیل دهد و در دل، خودش را بابت چنین حرکت حرفهای تشویق کند. ول کردنش همراه با پرخاش است. توی صدا و لحن حرفهایش یک «تو گه میخوری افسردهای خاصی است». اما خب راستش من افسرده نیستم. خسته هم نیستم. فقط دلم میخواهد تا جایی که زخم بستر نگیرم، بخوابم. تمام تلاشم این است که با آدمها روبرو نشوم. برای توازن بین خشم و صلح درونیام نیاز دارم گاهی درونگرا شوم. خودم را حبس کنم. بخوابم. خلوت کنم. خوشحال نشوم. ساکت شوم. چربیهای دور شکمم رو توی مشتم بگیرم و به گیاهخواری فکر کنم. از ترس زمین نخوردن همان جا کف زمین بشینم و از تمام اینها فاجعهآمیزتر اینکه: آهنگهای شکست عشقی امیر تتلو رو با صدای بلند در اتوبان بگذارم و با صدای بلندتر همراهی و همخوانی کنم.
عطیه میرزاامیری
@atiyeeblogir
پلهی بعدی محبت کردن است. یک سیب ترش کوچک از سر کوچه میخرد و میدهد دستم که بیا بخور. این اختصاصی برای توست. یا با تمام کم حرفی و درونگراییاش مینشیند برایم خاطره تعریف میکند تا بلکه مرا هم سر حرف بیاورد. یا وقتی توی حال و هوای خودم هستم میآید و کف کلهام را ماچ میکند که همان آن از ترس بدنم به رعشه میافتد و با صدایی غرا در حالیکه قاب روی دیوار میلرزد اعلام میکنم: بابا به خدا من خوبم. ولم کنید!
پلهی آخریاش همین است: ولم میکند. آنقدر حرفهای ولم میکند که انگار سنگ کنار رودی بودهام که میخواسته با پرت کردنم روی سطح آب حفره تشکیل دهد و در دل، خودش را بابت چنین حرکت حرفهای تشویق کند. ول کردنش همراه با پرخاش است. توی صدا و لحن حرفهایش یک «تو گه میخوری افسردهای خاصی است». اما خب راستش من افسرده نیستم. خسته هم نیستم. فقط دلم میخواهد تا جایی که زخم بستر نگیرم، بخوابم. تمام تلاشم این است که با آدمها روبرو نشوم. برای توازن بین خشم و صلح درونیام نیاز دارم گاهی درونگرا شوم. خودم را حبس کنم. بخوابم. خلوت کنم. خوشحال نشوم. ساکت شوم. چربیهای دور شکمم رو توی مشتم بگیرم و به گیاهخواری فکر کنم. از ترس زمین نخوردن همان جا کف زمین بشینم و از تمام اینها فاجعهآمیزتر اینکه: آهنگهای شکست عشقی امیر تتلو رو با صدای بلند در اتوبان بگذارم و با صدای بلندتر همراهی و همخوانی کنم.
عطیه میرزاامیری
@atiyeeblogir
من چندبار کل این پست رو نگاه کردم و هربارش اشک ریختم، لحظهی رسیدن به رویاها با وجود تمام محدودیتها، برای من خیلی تاثیربرانگیز بود. :')
https://www.instagram.com/p/ByFUqCDJSF3/?igshid=1h0tiyl9cbf5m
https://www.instagram.com/p/ByFUqCDJSF3/?igshid=1h0tiyl9cbf5m
Instagram
🎼🎭🎬👑سینما ، موزیک و سرگرمی👑🎬🎭🎼
. ورق بزنید @cinemus_dl @cinemus_dl America’s Got Talent(2019) - kodi Lee Audition اجرای خارق العاده از شرکت کننده ۲۲ ساله به نام«کدی لی» که هم نابینا هست و هم بیماری اوتیسم داره در سری جدید استعدادیابی آمریکا که دیشب آغاز شد.واقعا از این اجرا بهتر توی هیچ…
وقتی واقعا مووآن کردم که بتونم تمام داستانهای عاشقانهی یک طرفه رو ببینم و غمم نشه، منظورم غمِ معمولی نرسیدن شخصیتهای محبوبم نیست، غم نرسیدن خودم به توعه.
وقتی واقعا مووآن کردم که توی آدمها، کتابها، فیلمها، خیابونها، ماشینها، کلاسها، عطرها، بوی سیگارها، زوجهای کافهها، رویاهام، ... دنبال تو نگردم.
انقدر با دانشگاه بیگانهام که یادم نبود قراره باز برگردم و هیچ غذایی رزرو ندارم و از صدقه سریِ ماه رمضان، هم باید ۴۸ ساعت قبل رزرو میکردم هم باید دنبال رستورانی که باز باشه بگردم هم برگردم خوابگاه وسط کلاسهام. اینم شد زندگی؟!