صبحها معمولا آمادگی دست کشیدن ندارم، امروز دارم. به مامان گفتم من نمیام باشگاه، چون آدم بره باشگاه که چی بشه؟ ناراحتم که پولامو ریختم تو جوب آب. میدونم از اینکه نرفتم هم ناراحت خواهم بود. حتی یه صدایی تو ذهنم میگه موضوع به این سادگی برای تو یه معضله؟ از معضل بودنش هم ناراحته. شما نمیدونید تو سر من چه خبره. از اون پنجرههای کثیفِ بعد از بارون که حالم ازشون به هم میخوره تا اون پسرهی ابله که فکر کرده کیه؟ تا استادی که سر کلاس بهم گفت اون دوستمون و تدریسش انقدر بد بود که ترجیح دادم سر کلاس بخوابم. آره، کل جهان و حتی خودم انقدر ناامید کننده است که خوابیدن از همهشون توجیهپذیر تره. ولی الان حس یه بچهی خوابمونده از مدرسه که فردا معلمش دعواش میکنه رو دارم. شما فرض کن من با این میزان از انگیزه بخوام یه بچه هم داشته باشم، دستشو بگیرم قشنگیهای دنیا رو نشونش بدم. بچه هم که هیچی به اون پسرهی سطحی پروانهای لبخند بزنم و بگم حال من خوبه، چقدر هوا قشنگه، چه آهنگ زیبایی. الان به همهی دردام یک پشه هم اضافه شده. این مسئلهی صبحها دست کشیدن گویا از هفتهی قبل شروع شده و حواسم بهش نبوده، همون موقعی که کلاسهای صبحم رو نرفتم، کلاسهای پنجشنبه رو هم نرفتم. تو تعریف افسردگی داریم ...و فعالیتهای روزمرهی وی مختل میشود. دوس دارم فکر کنم چون نفس می کشم هنوز فعالیت روزانه دارم.
اگه آدمی هستید که انجام ندادن کارهای از قبل برنامهریزی شده بیشتر از انجام دادنشون با زور کلافهتون میکنه، از اول برنامهریزی نکنید، که انجام دادنشون میشه یه درد انجام ندادنشون صدتا درد، شایدم هزارتا، وقت نکردم بشمارم. ممکنه با خودتون بگید بعد از پست قبلی چیکار کردم؟ یک ساعت آهنگ گذاشتم و خودم رو مجبور کردم ورزش کنم. چرا؟ چون ذهنم داشت دیوونه ام میکردم. آدمی مثل من نباید کلا دنبال چیز جدیدی بره، که مدام از خودش ناامیدتر و ناامیدتر بشه، چیزی مثل همین ورزش، مثل ویولن.
تصمیم های تخیلی جالبی هم این حین گرفتم، که تا داغم نمیفهمم چی میگم، اینجا ثبتش کنم. از ساعت ۱۲شب به بعد حق ندارم از گوشیم استفاده کنم. مگه آهنگ پلی کردن، اونم چون صدای شب کمه. آخه داشت جیغ میزد تو گوشم که تو تا ۶ صبح با اون ماسماسک چیکار میکنی. کی؟ یکی از همین منهای رامنشدنی.
Forwarded from Attic. (Hadis)
همیشه سعی کردهام مراقب باشم، و پایم را از گلیمم درازتر نکنم. به کسی نزدیک نشوم مگر اینکه احساس کنم او هم از مصاحبت با من خوشحال خواهد شد. سخت نگیرم و برای خودم داستان نبافم. با این حال زمان هایی هم پیش می آید که ماجرا برعکس شود. ابتدا ناراحتی، مثل یک سم مهلک در تمام تنم پخش می شود؛ جوریکه می توانم رگهایم را ببینم که چطور از این ماده کُشنده استقبال می کنند. خودم در تاریکی هستم و او مثل مایعی روشن و شفاف همه جا را روشن میکند. بعد مانند جانوری که دارد یک گوشه برای خودش جان میدهد، گوشهای می نشینم و پادزهر تولید میکنم. در لیست تصمیماتم مینویسم که دیگر نباید این کار، این اشتباه، تکرار شود. برای خودم مجازات تعیین میکنم. با این حال میترسم. با تمام مراقبت هایم بازهم از تنها ماندن میترسم. مثل بیماری که یک عمر دستورالعمل اشتباهی استفاده میکند، و سلامتیاش باز نمیگردد.
سلام روح عزیز
چون من هستم و تصمیمهایم و یک ساعت بیشتر برای اینجا نوشتن وقت ندارم و آدم شبزیای هم هستم و صبحها نامه نوشتن از من دور است، الان این نامه را مینویسم. دیدهای وقتی دوست داری فیلمی را ببینی فرقی ندارد با دوست دوران ابتداییات بروی که به زور دیگر با هم صحبت میکنید یا بهترین دوستت، فیلم برایت لذتبخش است. چون انتخاب تو بوده است. چون برای فیلم رفتهای و نه همصحبتی. احساس میکنم، دونفرهها را برای خودشان و نه برای آدمی که عاشقش باشم میخواهم، میخواهم شور و شوق دیدن کسی را داشته باشم، خجالت نگاه کردن در چشمانش، نگران تک تک واکنشهایم بودن، پیشبینی مکالمهها، توجه به جزئیات، تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن ذوق از لابهلای لبها و گوشهی چشمهایم، فکر کردنهای مکرر به کادوهای مناسب و هزاران چیز دیگر که از بس فراری بودهام ازشان، در خاطرم کمرنگ شدهاند. میدانی، من شور و شوق یک رابطه و نه خود یک رابطه را خریدارم. و آه.
امروز اما، قهوهای خوردم که بوی سیگار میداد، انگار کافهچی سیگارش را در قهوهی من خاموش کرده باشد.
آنتونی را کُشتم و او به اذن خودش یا خودم یا جادوی درونش زنده شد. حال او قصد جان من دارد.
چون من هستم و تصمیمهایم و یک ساعت بیشتر برای اینجا نوشتن وقت ندارم و آدم شبزیای هم هستم و صبحها نامه نوشتن از من دور است، الان این نامه را مینویسم. دیدهای وقتی دوست داری فیلمی را ببینی فرقی ندارد با دوست دوران ابتداییات بروی که به زور دیگر با هم صحبت میکنید یا بهترین دوستت، فیلم برایت لذتبخش است. چون انتخاب تو بوده است. چون برای فیلم رفتهای و نه همصحبتی. احساس میکنم، دونفرهها را برای خودشان و نه برای آدمی که عاشقش باشم میخواهم، میخواهم شور و شوق دیدن کسی را داشته باشم، خجالت نگاه کردن در چشمانش، نگران تک تک واکنشهایم بودن، پیشبینی مکالمهها، توجه به جزئیات، تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن ذوق از لابهلای لبها و گوشهی چشمهایم، فکر کردنهای مکرر به کادوهای مناسب و هزاران چیز دیگر که از بس فراری بودهام ازشان، در خاطرم کمرنگ شدهاند. میدانی، من شور و شوق یک رابطه و نه خود یک رابطه را خریدارم. و آه.
امروز اما، قهوهای خوردم که بوی سیگار میداد، انگار کافهچی سیگارش را در قهوهی من خاموش کرده باشد.
آنتونی را کُشتم و او به اذن خودش یا خودم یا جادوی درونش زنده شد. حال او قصد جان من دارد.
Forwarded from تلخ همچون چای سرد (Atiye Mirzaamiri)
مادرم باورش نمیشود من هم میتوانم افسرده شوم. افسردگی برای کسی مثل من را چیزی شبیه ایمان، تقوا و عمل صالح برای مایکل جکسون میداند. هروقت مرا بیحال، کم انرژی و کم حرف میبیند، پله پله جلو میآید. اول از همه شروع میکند به رگباری پرسیدن سوال: «خوبی؟ چیزیته؟ کسی بهت خیانت کرده؟ عاشق شدی؟ کی هست طرف؟ با کی دعوات شده؟ مشکلت چیه تو آخه؟ و و و و» مرا سرگردان با دهانی یک متر باز شده از تعجب و جواب «هیچی به خدا چیزی نیست» رها میکند و در را پشت سرش میبندد تا چیزی نشنود. هیچ چیزی.
پلهی بعدی محبت کردن است. یک سیب ترش کوچک از سر کوچه میخرد و میدهد دستم که بیا بخور. این اختصاصی برای توست. یا با تمام کم حرفی و درونگراییاش مینشیند برایم خاطره تعریف میکند تا بلکه مرا هم سر حرف بیاورد. یا وقتی توی حال و هوای خودم هستم میآید و کف کلهام را ماچ میکند که همان آن از ترس بدنم به رعشه میافتد و با صدایی غرا در حالیکه قاب روی دیوار میلرزد اعلام میکنم: بابا به خدا من خوبم. ولم کنید!
پلهی آخریاش همین است: ولم میکند. آنقدر حرفهای ولم میکند که انگار سنگ کنار رودی بودهام که میخواسته با پرت کردنم روی سطح آب حفره تشکیل دهد و در دل، خودش را بابت چنین حرکت حرفهای تشویق کند. ول کردنش همراه با پرخاش است. توی صدا و لحن حرفهایش یک «تو گه میخوری افسردهای خاصی است». اما خب راستش من افسرده نیستم. خسته هم نیستم. فقط دلم میخواهد تا جایی که زخم بستر نگیرم، بخوابم. تمام تلاشم این است که با آدمها روبرو نشوم. برای توازن بین خشم و صلح درونیام نیاز دارم گاهی درونگرا شوم. خودم را حبس کنم. بخوابم. خلوت کنم. خوشحال نشوم. ساکت شوم. چربیهای دور شکمم رو توی مشتم بگیرم و به گیاهخواری فکر کنم. از ترس زمین نخوردن همان جا کف زمین بشینم و از تمام اینها فاجعهآمیزتر اینکه: آهنگهای شکست عشقی امیر تتلو رو با صدای بلند در اتوبان بگذارم و با صدای بلندتر همراهی و همخوانی کنم.
عطیه میرزاامیری
@atiyeeblogir
پلهی بعدی محبت کردن است. یک سیب ترش کوچک از سر کوچه میخرد و میدهد دستم که بیا بخور. این اختصاصی برای توست. یا با تمام کم حرفی و درونگراییاش مینشیند برایم خاطره تعریف میکند تا بلکه مرا هم سر حرف بیاورد. یا وقتی توی حال و هوای خودم هستم میآید و کف کلهام را ماچ میکند که همان آن از ترس بدنم به رعشه میافتد و با صدایی غرا در حالیکه قاب روی دیوار میلرزد اعلام میکنم: بابا به خدا من خوبم. ولم کنید!
پلهی آخریاش همین است: ولم میکند. آنقدر حرفهای ولم میکند که انگار سنگ کنار رودی بودهام که میخواسته با پرت کردنم روی سطح آب حفره تشکیل دهد و در دل، خودش را بابت چنین حرکت حرفهای تشویق کند. ول کردنش همراه با پرخاش است. توی صدا و لحن حرفهایش یک «تو گه میخوری افسردهای خاصی است». اما خب راستش من افسرده نیستم. خسته هم نیستم. فقط دلم میخواهد تا جایی که زخم بستر نگیرم، بخوابم. تمام تلاشم این است که با آدمها روبرو نشوم. برای توازن بین خشم و صلح درونیام نیاز دارم گاهی درونگرا شوم. خودم را حبس کنم. بخوابم. خلوت کنم. خوشحال نشوم. ساکت شوم. چربیهای دور شکمم رو توی مشتم بگیرم و به گیاهخواری فکر کنم. از ترس زمین نخوردن همان جا کف زمین بشینم و از تمام اینها فاجعهآمیزتر اینکه: آهنگهای شکست عشقی امیر تتلو رو با صدای بلند در اتوبان بگذارم و با صدای بلندتر همراهی و همخوانی کنم.
عطیه میرزاامیری
@atiyeeblogir