Gabbro
5.68K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
شاید بدون عشق بشه زندگی کرد، ولی بدون پول نمیشه.
الان دلم یه همچین چیزی میخواد. کنار اونی که باید. خودشم نبود، فضا به قدر کافی رضایت بخش هست.
...بیا دستامو بگیر.
تنها جایی که باید زندگی کنی، الانه.
وقتی زمان، مکان میشود.
سلام روح عزیز
تو خیال کن نامه ی قبلی را از صندوق پستی خانه‌ات دزدیدم. اتصالاتم به زندگی روز به روز کمتر می‌شود. تو گویی من هر روز مشغول دوخت و دوز خودم به جایی باشم و دنیا قیچی به دست مشغول چیدن این بندها. یار و آدم‌ها بهونه هستند. من بی تعلقم و از بی تعلقی رنجور.
Lonely Together
Sofia Karlberg
A little less lonely together

@theGabbro
صبح‌ها معمولا آمادگی دست کشیدن ندارم، امروز دارم. به مامان گفتم من نمیام باشگاه، چون آدم بره باشگاه که چی بشه؟ ناراحتم که پولامو ریختم تو جوب آب. میدونم از اینکه نرفتم هم ناراحت خواهم بود. حتی یه صدایی تو ذهنم میگه موضوع به این سادگی برای تو یه معضله؟ از معضل بودنش هم ناراحته. شما نمیدونید تو سر من چه خبره. از اون پنجره‌های کثیفِ بعد از بارون که حالم ازشون به هم میخوره تا اون پسره‌ی ابله که فکر کرده کیه؟ تا استادی که سر کلاس بهم گفت اون دوستمون و تدریسش انقدر بد بود که ترجیح دادم سر کلاس بخوابم. آره، کل جهان و حتی خودم انقدر ناامید کننده است که خوابیدن از همه‌شون توجیه‌پذیر تره. ولی الان حس یه بچه‌ی خواب‌مونده از مدرسه که فردا معلمش دعواش میکنه رو دارم. شما فرض کن من با این میزان از انگیزه بخوام یه بچه هم داشته باشم، دستشو بگیرم قشنگی‌های دنیا رو نشونش بدم. بچه هم که هیچی به اون پسره‌ی سطحی پروانه‌ای لبخند بزنم و بگم حال من خوبه، چقدر هوا قشنگه، چه آهنگ زیبایی. الان به همه‌ی دردام یک پشه هم اضافه شده. این مسئله‌ی صبح‌ها دست کشیدن گویا از هفته‌ی قبل شروع شده و حواسم بهش نبوده، همون موقعی که کلاس‌های صبحم رو نرفتم، کلاس‌های پنج‌شنبه رو هم نرفتم. تو تعریف افسردگی داریم ...و فعالیت‌های روزمره‌ی وی مختل می‌شود. دوس دارم فکر کنم چون نفس می کشم هنوز فعالیت روزانه دارم.
اگه آدمی هستید که انجام ندادن کارهای از قبل برنامه‌ریزی شده بیشتر از انجام دادنشون با زور کلافه‌تون میکنه، از اول برنامه‌ریزی نکنید، که انجام دادنشون میشه یه درد انجام ندادنشون صدتا درد، شایدم هزارتا، وقت نکردم بشمارم. ممکنه با خودتون بگید بعد از پست قبلی چیکار کردم؟ یک ساعت آهنگ گذاشتم و خودم رو مجبور کردم ورزش کنم. چرا؟ چون ذهنم داشت دیوونه ام می‌کردم. آدمی مثل من نباید کلا دنبال چیز جدیدی بره، که مدام از خودش ناامیدتر و ناامیدتر بشه، چیزی مثل همین ورزش، مثل ویولن.
تصمیم های تخیلی جالبی هم این حین گرفتم، که تا داغم نمیفهمم چی میگم، اینجا ثبتش کنم. از ساعت ۱۲شب به بعد حق ندارم از گوشیم استفاده کنم. مگه آهنگ پلی کردن، اونم چون صدای شب کمه. آخه داشت جیغ میزد تو گوشم که تو تا ۶ صبح با اون ماسماسک چیکار میکنی. کی؟ یکی از همین من‌های رام‌نشدنی.
عه دیدی چی شد؟ بازم برنامه ریختم.
بابا ولم کن.
Forwarded from Attic. (Hadis)
همیشه سعی کرده‌ام مراقب باشم، و پایم را از گلیمم درازتر نکنم. به کسی نزدیک نشوم مگر اینکه احساس کنم او هم از مصاحبت با من خوشحال خواهد شد. سخت نگیرم و برای خودم داستان نبافم. با این حال زمان هایی هم پیش می آید که ماجرا برعکس شود. ابتدا ناراحتی، مثل یک سم مهلک در تمام تنم پخش می شود؛ جوریکه می توانم رگ‌هایم را ببینم که چطور از این ماده کُشنده استقبال می کنند. خودم در تاریکی هستم و او مثل مایعی روشن و شفاف همه جا را روشن می‌کند. بعد مانند جانوری که دارد یک گوشه برای خودش جان می‌دهد، گوشه‌ای می نشینم و پادزهر تولید می‌کنم. در لیست تصمیماتم می‌نویسم که دیگر نباید این کار، این اشتباه، تکرار شود. برای خودم مجازات تعیین می‌کنم. با این حال می‌ترسم. با تمام مراقبت هایم بازهم از تنها ماندن می‌ترسم. مثل بیماری که یک عمر دستورالعمل اشتباهی استفاده می‌کند، و سلامتی‌اش باز نمی‌گردد.
درست مثل فرگوسن.
#TheResident
آدم‌ها عوض میشن؟
#TheResident
Not my style.
#TheResident
+ پاشو بریم بیرون.
+ پاشو بریم بیرون.
سلام روح عزیز
چون من هستم و تصمیم‌هایم و یک ساعت بیشتر برای اینجا نوشتن وقت ندارم و آدم شبزی‌ای هم هستم و صبح‌ها نامه نوشتن از من دور است، الان این نامه را می‌نویسم. دیده‌ای وقتی دوست داری فیلمی را ببینی فرقی ندارد با دوست دوران ابتدایی‌ات بروی که به زور دیگر با هم صحبت می‌کنید یا بهترین دوستت، فیلم برایت لذت‌بخش است. چون انتخاب تو بوده است. چون برای فیلم رفته‌ای و نه هم‌صحبتی. احساس می‌کنم، دونفره‌ها را برای خودشان و نه برای آدمی که عاشقش باشم میخواهم، میخواهم شور و شوق دیدن کسی را داشته باشم، خجالت نگاه کردن در چشمانش، نگران تک تک واکنش‌هایم بودن، پیش‌بینی مکالمه‌ها، توجه به جزئیات، تلاش مذبوحانه برای پنهان کردن ذوق از لابه‌لای لب‌ها و گوشه‌ی چشم‌هایم، فکر کردن‌های مکرر به کادوهای مناسب و هزاران چیز دیگر که از بس فراری بوده‌ام ازشان، در خاطرم کمرنگ شده‌اند. میدانی، من شور و شوق یک رابطه و نه خود یک رابطه را خریدارم. و آه.
امروز اما، قهوه‌ای خوردم که بوی سیگار میداد، انگار کافه‌چی سیگارش را در قهوه‌ی من خاموش کرده باشد.
آنتونی را کُشتم و او به اذن خودش یا خودم یا جادوی درونش زنده شد. حال او قصد جان من دارد.