میدونی، ما همیشه از چیزی بزرگتر، پشت تمام دردهای کوچیکی که بیان میکنیم قایم میشیم.
تا اینجا فهمیدم که نه میزان دوست داشتن تعیین کننده است و نه میزان دوست داشته شدن. اون سرّ اصلی چیه؟
چون دلم میخواد ببینمت.
ژستِ عکسِ آخرش اینجوریه که میگه چیه؟ چرا زل زدی به من؟ خیلی طلبکارانه و با یه اخمِ ملیح.
ژستِ عکسِ آخرش اینجوریه که میگه چیه؟ چرا زل زدی به من؟ خیلی طلبکارانه و با یه اخمِ ملیح.
Gabbro
تا اینجا فهمیدم که نه میزان دوست داشتن تعیین کننده است و نه میزان دوست داشته شدن. اون سرّ اصلی چیه؟
شاید اون سرّ اصلی تعامل و موازنه ی درست دوست داشتن و دوست داشته شدن باشه؛ شاید فقط البته
#ناشناسفرست
#ناشناسفرست
از اینطرف که بهش نگاه میکنم میبینم عاشق هم نشدم. فقط احساساتم اجازه ی بروز میخوان.
مثل میل به تکمیلِ داستانی که شخصیتهاش مُردن. داستانها حتی وقتی شخصیتها میمیرن ادامه دارن.
به تازگی چندتا نوشته در مورد ننوشتن از غمها و توصیف نکردن جزئیاتشون خوندم و دارم فکر میکنم شاید خشک و ساده نوشتن غمها راه بهتری برای گذر کردن ازشون باشه.
دیشب متوجه شدم، منم کم مردم آزاری نکردم. خصوصا به اصطلاح عاشق آزاری. یعنی هم اذیت میشم و هم اذیت میکنم. یه کم تسکین یافتم خلاصه. :))
۹ ساعت تا امتحان وقت دارم و کلی هم تو مسیرم.
خدایا منو از نورولوژی ناامید نکن و بلعکس.
خدایا منو از نورولوژی ناامید نکن و بلعکس.
از نامردی های دوست ها همین بس که وقتی حس کنن شما نمره اتون بهتر میشه، دیگه نمونه سوال بهتون نمیدن.