صداش قشنگ بود. وقتی داشت سناریوی گرفتن دستای من رو تو ذهنش می نوشت من به قصه هایی که شبا میتونست برام بخونه فکر میکردم.
میگه رنگ نوشته هات عوض شده.
نکنه فرضیه ی رنگهام واقعیت داشته باشه. میدونی، من فکر میکنم آدم ها بهِم نزدیک میشن تا از رنگم بدزدن. تا بی رنگم کنن.
نکنه فرضیه ی رنگهام واقعیت داشته باشه. میدونی، من فکر میکنم آدم ها بهِم نزدیک میشن تا از رنگم بدزدن. تا بی رنگم کنن.
الان یاد گرفتم که tangentiality یعنی تفکر مماسی، وقتی از فرد سوالی میشود در مورد حواشی موضوع صحبت میکند و در آخر هم جواب مارا نمیدهد. درسته که اختلال فرمِ فکر کردن هست، ولی راه خوبی نیست؟
ولی مثلا circumstantiality یعنی در مورد حواشی صحبت میکند ولی در آخر جواب مارا میدهد.
#درسها
ولی مثلا circumstantiality یعنی در مورد حواشی صحبت میکند ولی در آخر جواب مارا میدهد.
#درسها
"این طوفان میگذرد." اصلا امیدوارکننده نیست.
همهمون میدونیم طوفانها میان که برن، ولی نمیدونیم با رفتنشون مارو با چی تنها میذارن. ترس ما از خود طوفان نیست که، از ویرانیِ بعدشه.
همهمون میدونیم طوفانها میان که برن، ولی نمیدونیم با رفتنشون مارو با چی تنها میذارن. ترس ما از خود طوفان نیست که، از ویرانیِ بعدشه.
Forwarded from I sing myself
نوه های عزیزم
آدمی میتونه دلتنگ چیزی/کسی باشه ولی دلش نخواد بهش برگرده.
آدمی میتونه دلتنگ چیزی/کسی باشه ولی دلش نخواد بهش برگرده.
"من محکومِ
شکنجهاي مضاعفام:
اينچنين زيستن،
و اينچنين
در ميانِ شما زیستن
با شما زیستن
که ديري دوستارتان بودهام."
شکنجهاي مضاعفام:
اينچنين زيستن،
و اينچنين
در ميانِ شما زیستن
با شما زیستن
که ديري دوستارتان بودهام."
میدونید باز خوشی زده زیر دلم. ولی من نمیخوام با حسرتِ دانشگاه تهران بمیرم. (این یعنی هنوز به چیزی زنده ای دخترجون.) این امیدِ بی رمق تا کی دووم میاره آخه؟ هربار از این دانشگاه و آدم هاش خسته میشم و حسرت روزهایی که میتونستم جور دیگه ای سپریشون کنم، جوری نزدیکتر به رویاهام. رویا که نه، به دوست داشتنیهام. به شور و شوقهام. با خودم میگم هنوز یه راه دیگه واسه نزدیک شدن داری، صبور باش. شاید رسالتِ الانِ تو یادگرفتن صبوری باشه، چیزی که هیچ وقت نداشتی. خودم رو گول میزنم شاید. نمیدونم.
پ.ن. میدونم که هیچ دانشگاهی خبری نیست و اینا، ولی هرکسی یه ملاک هایی داره برای خودش، خب؟!
پ.ن. میدونم که هیچ دانشگاهی خبری نیست و اینا، ولی هرکسی یه ملاک هایی داره برای خودش، خب؟!
میدونی، ما همیشه از چیزی بزرگتر، پشت تمام دردهای کوچیکی که بیان میکنیم قایم میشیم.
تا اینجا فهمیدم که نه میزان دوست داشتن تعیین کننده است و نه میزان دوست داشته شدن. اون سرّ اصلی چیه؟
چون دلم میخواد ببینمت.
ژستِ عکسِ آخرش اینجوریه که میگه چیه؟ چرا زل زدی به من؟ خیلی طلبکارانه و با یه اخمِ ملیح.
ژستِ عکسِ آخرش اینجوریه که میگه چیه؟ چرا زل زدی به من؟ خیلی طلبکارانه و با یه اخمِ ملیح.
Gabbro
تا اینجا فهمیدم که نه میزان دوست داشتن تعیین کننده است و نه میزان دوست داشته شدن. اون سرّ اصلی چیه؟
شاید اون سرّ اصلی تعامل و موازنه ی درست دوست داشتن و دوست داشته شدن باشه؛ شاید فقط البته
#ناشناسفرست
#ناشناسفرست