من توقع درک شدن از کسی که دوستم داره نداشته باشم از کی داشته باشم؟ مگه دوست داشتن با درک کردن معنی نمیشه؟
راهی به جز این ندارم، ولی من خسته شدم از بس باید مواظب باشم، مواظب باشم آسیب نبینم.
In the darkest of hours
When I'm all on my own
Like a prison in a tower
Feel my blood run cold
Like these walls I'm made of stone
Let her go, let her go
When I'm all on my own
Like a prison in a tower
Feel my blood run cold
Like these walls I'm made of stone
Let her go, let her go
She might love I'll never know
Is this a game that I must play
Now the only thing I need I throw away
Is this a game that I must play
Now the only thing I need I throw away
The solitude I always choose
Has left me homeless here with nothing left to lose
The same mistake with every move
Has left me homeless here with nothing left to lose
The same mistake with every move
چرا؟
چون داشتم دیوونه میشدم، چون انتظار از من یه هیولا میسازه که دوست داره همه چیز رو خراب کنه و بره فقط.
چون داشتم دیوونه میشدم، چون انتظار از من یه هیولا میسازه که دوست داره همه چیز رو خراب کنه و بره فقط.
وقتی کنارش بودم میتونستم شوخ باشم، این ویژگیِ جدیدی بود برای من. عجیب بود ولی غریب نبود، انگار سالها داشته باشیش ولی ندیده باشیش. کم کم داشتم به جادوی آدمها ایمان میآوردم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
من هم مثل شما، نمیدانم با دلتنگی و افسردگی و تنهایی چه کار کنم. نمیدانم با خودم چه کار کنم، با بقیه چه کار کنم. من هم مثل شما نمیدانم چطور تحمل کنم یا از کی بپرسم. مثل شما خیره میشوم و هیچی نمیخورم یا عصبانی میشوم و سر همه داد میزنم. من هم مثل شما هی فکر میکنم دیگر کارم با زندگی تمام شده و یک گوشه مینشینم و اعتصاب میکنم. با خودم قرار میگذارم که دیگر نخندم یا حرف نزنم. توضیح ندهم یا نخوابم. من هم مثل شما هیچ سردرنمیآورم.
تا حالا فقط فهمیدهام کتابهای فلسفی فایده ندارند مگر رشتهات باشد،
هنر فقط استعداد ذاتی میخواهد،
عشق و عاشقی را نباید جار زد،
مهم نیست چقدر سخت باشد: همیشه باید راستش را بگویی!
همین. و چندتا چیز کوچک در مورد خانهداری.
این یکی را نمیدانم که مثل شما هست یا نه اما من دلم میخواهد اگر خودمان را در یک نقاشی بزرگ فرض کنیم، من همانی باشم که دارد به مخاطب یا نقاش نگاه میکند: خیره، کنجکاو و البته که داغان.
تا حالا فقط فهمیدهام کتابهای فلسفی فایده ندارند مگر رشتهات باشد،
هنر فقط استعداد ذاتی میخواهد،
عشق و عاشقی را نباید جار زد،
مهم نیست چقدر سخت باشد: همیشه باید راستش را بگویی!
همین. و چندتا چیز کوچک در مورد خانهداری.
این یکی را نمیدانم که مثل شما هست یا نه اما من دلم میخواهد اگر خودمان را در یک نقاشی بزرگ فرض کنیم، من همانی باشم که دارد به مخاطب یا نقاش نگاه میکند: خیره، کنجکاو و البته که داغان.
برای شما و هیچ کس دیگه اهمیتی نداره، ولی من چندین روزه توانایی انجام کارهام، که میشه درس خوندن، ازم سلب شده. فقط چون آرامش فکری ندارم. چون دنیام متلاطم شده. انگار که یه طوفان به پا شده باشه. که کاریش هم نمیتونم بکنم.
صداش قشنگ بود. وقتی داشت سناریوی گرفتن دستای من رو تو ذهنش می نوشت من به قصه هایی که شبا میتونست برام بخونه فکر میکردم.
میگه رنگ نوشته هات عوض شده.
نکنه فرضیه ی رنگهام واقعیت داشته باشه. میدونی، من فکر میکنم آدم ها بهِم نزدیک میشن تا از رنگم بدزدن. تا بی رنگم کنن.
نکنه فرضیه ی رنگهام واقعیت داشته باشه. میدونی، من فکر میکنم آدم ها بهِم نزدیک میشن تا از رنگم بدزدن. تا بی رنگم کنن.
الان یاد گرفتم که tangentiality یعنی تفکر مماسی، وقتی از فرد سوالی میشود در مورد حواشی موضوع صحبت میکند و در آخر هم جواب مارا نمیدهد. درسته که اختلال فرمِ فکر کردن هست، ولی راه خوبی نیست؟
ولی مثلا circumstantiality یعنی در مورد حواشی صحبت میکند ولی در آخر جواب مارا میدهد.
#درسها
ولی مثلا circumstantiality یعنی در مورد حواشی صحبت میکند ولی در آخر جواب مارا میدهد.
#درسها