Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
Belief in oneself is contagious.
#Glass
There are unknown forces that don’t want us to realize what we are truly capable of. They don’t want us to know the things we suspect are extraordinary about ourselves are real. I believe that if everyone sees what just a few people become when they wholly embrace their gifts, others will awaken. Belief in oneself is contagious. We give each other permission to be superheroes. We will never awaken otherwise.
#Glass
Miam Pishet Dadash [MusText.com]
EpiCure
منم آرومم زُل میزنم به نور جایِ تو

@theGabbro
من توقع درک شدن از کسی که دوستم داره نداشته باشم از کی داشته باشم؟ مگه دوست داشتن با درک کردن معنی نمیشه؟
نمیفهممتون. نمیفهمیدم. راهمون جداست.
ازش می‌ترسیدم ولی بهش پناه برده بودم.
Forwarded from Gabbro
من قرار نبود مغرور باشم، قرار هم نبود خاکی باشم، اصلا یه اشتباهی پیش اومده، قرار نبود اینجا باشم. قرار بود جدا از بقیه باشم، قرار بود بتونم یه جا دور از بقیه زندگی کنم، اصلا قرار نبود برای من تعریف بشه رابطه با بقیه، یه اشتباهی پیش اومده.
-Exda-
راهی به جز این ندارم، ولی من خسته شدم از بس باید مواظب باشم، مواظب باشم آسیب نبینم.
In the darkest of hours
When I'm all on my own
Like a prison in a tower
Feel my blood run cold
Like these walls I'm made of stone
Let her go, let her go
She might love I'll never know
Is this a game that I must play
Now the only thing I need I throw away
The solitude I always choose
Has left me homeless here with nothing left to lose
The same mistake with every move
چرا؟
چون داشتم دیوونه میشدم، چون انتظار از من یه هیولا میسازه که دوست داره همه چیز رو خراب کنه و بره فقط.
همین.
Forwarded from که به رؤیا دیدم
وقتی کنارش بودم میتونستم شوخ باشم، این ویژگیِ جدیدی بود برای من. عجیب بود ولی غریب نبود، انگار سالها داشته باشیش ولی ندیده باشیش. کم کم داشتم به جادوی آدم‌ها ایمان می‌آوردم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
من هم مثل شما، نمی‌دانم با دلتنگی و افسردگی و تنهایی چه کار کنم. نمی‌دانم با خودم چه کار کنم، با بقیه چه کار کنم. من هم مثل شما نمی‌دانم چطور تحمل کنم یا از کی بپرسم. مثل شما خیره می‌شوم و هیچی نمی‌خورم یا عصبانی می‌شوم و سر همه داد می‌زنم. من هم مثل شما هی فکر می‌کنم دیگر کارم با زندگی تمام شده و یک گوشه می‌نشینم و اعتصاب می‌کنم. با خودم قرار می‌گذارم که دیگر نخندم یا حرف نزنم. توضیح ندهم یا نخوابم. من هم مثل شما هیچ سردرنمی‌آورم.
تا حالا فقط فهمیده‌ام کتاب‌های فلسفی فایده ندارند مگر رشته‌ات باشد،
هنر فقط استعداد ذاتی می‌خواهد،
عشق و عاشقی‌ را نباید جار زد،
مهم نیست چقدر سخت باشد: همیشه باید راستش را بگویی!
همین. و چندتا چیز کوچک در مورد خانه‌داری.
این یکی را نمی‌دانم که مثل شما هست یا نه اما من دلم می‌خواهد اگر خودمان را در یک نقاشی بزرگ فرض کنیم، من همانی باشم که دارد به مخاطب یا نقاش نگاه می‌کند: خیره، کنجکاو و البته که داغان.
برای شما و هیچ کس دیگه اهمیتی نداره، ولی من چندین روزه توانایی انجام کارهام، که میشه درس خوندن، ازم سلب شده. فقط چون آرامش فکری ندارم. چون دنیام متلاطم شده. انگار که یه طوفان به پا شده باشه. که کاریش هم نمیتونم بکنم.
صداش قشنگ بود. وقتی داشت سناریوی گرفتن دستای من رو تو ذهنش می نوشت من به قصه هایی که شبا میتونست برام بخونه فکر میکردم.
میگه رنگ نوشته هات عوض شده.

نکنه فرضیه ی رنگ‌هام واقعیت داشته باشه. میدونی، من فکر می‌کنم آدم ها بهِم نزدیک میشن تا از رنگم بدزدن. تا بی رنگم کنن.