حالِ نا به سامانی دارم، باید یه مدت دور شم از موقعیت تا ببینم چه خاکی میتونم به سرم بریزم، که هرچی راهش باشه، اینجا نشستن راهش نیست. از کانال رفتن و سایر تصمیم های لحظه ای که تو ذهنم هست رو فعلا به تاخیر میندازم. حرفی نیست. انگار ته کشیده همه چی. این لحظه ها بیشترین جمله ای که تو ذهنم تکرار میشه اینه: ☻
"تاریکی جهان حق من است، حق من است تاریکی جهان"
"تاریکی جهان حق من است، حق من است تاریکی جهان"
تنها نبودن ولی غمگین بودن فایده اش چیه؟
میدونی، تلاش برای بیرون اومدن از تنهایی نمیصرفه.
میدونی، تلاش برای بیرون اومدن از تنهایی نمیصرفه.
درس خوندن من اینجوریه که هر بیماریای که میخونم بدنم همکاری کامل رو باهام میکنه که اثبات کنه دارتش. دارم شرمنده میشم دیگه.
میگفت منتظر بوده حرفامو بشنوه ولی وقتی حرفام تموم شد، گفت پنجاه و هفت بار پاتو تکون دادی.
میگه اونی که باید تفاوت ها رو درک کنه درک خواهد کرد، من حوصله ی ثابت کردن خودم به بقیه رو ندارم. بقیه حرف هاش رو نمیشنوم، چون صدای شکستن چیزی رو تو ذهنم میشنوم که هرچی سعی میکنم بفهمم چیه، نمیفهمم.
وقاحتتون رو حتما باید تبدیل به پتک کنم بکوبم تو سرتون تا بفهمید که میفهمم؟ عجب رویی دارید!
There are unknown forces that don’t want us to realize what we are truly capable of. They don’t want us to know the things we suspect are extraordinary about ourselves are real. I believe that if everyone sees what just a few people become when they wholly embrace their gifts, others will awaken. Belief in oneself is contagious. We give each other permission to be superheroes. We will never awaken otherwise.
#Glass
#Glass
من توقع درک شدن از کسی که دوستم داره نداشته باشم از کی داشته باشم؟ مگه دوست داشتن با درک کردن معنی نمیشه؟