خبر ناگوار بود، ناراحت شدم، از خودم پرسیدم کاری میتونی راجع بهش بکنی؟ نه. پس مرورش نکن. انگار که نشنیدی.
Forwarded from فاوانیا
صبحهایی که سرم روی میز است و یک نفر میپرسد: «چرا دیشب نخوابیدی؟»، نمیدانم چی بگویم. «چون اگر میخوابیدم خیلی چیزها را از دست میدادم.» یا مثلا: «میدانی وقتی ما خوابیم، آدمها، آن سر کرهی زمین، هنوز دارند کار میکنند و من اگر بخوابم، احساس میکنم از آنها عقب افتادهام.» یا: «خواب شبیه مردن است چون مارا از جهانمان و ماجراهایمان دور میکند و نقش اول را به آدمهای بیدار میدهد.» اما معمولا، برای اینکه کشدار نشود، میگویم: «نمیدانم. شاید امشب بیشتر خوابیدم.» و لبخند میزنم.
Forwarded from در غیاب آبیها
یک روز تصمیم میگیری از چیزهایی که روزگاری بیشترین دلبستگی را بهشان داشتی، لحظه به لحظه کمتر حرف بزنی. و وقتی اینکار لازم میشود مسلماً تلاش زیادی هم میبرد. از شنیدن حرفهای خودت عقت میگیرد، کم حرف میزنی. دست میکشی. سی سال شده که حرف زدهای. دیگر دلت نمیخواهد حق با تو باشد. دیگر حتی هوس نگهداری جای کوچکی که بین لذتها برای خودت کنار گذاشته بودی از بین میرود. از خودت بیزار میشوی. از این به بعد کافی است غذایی بخوری. گرمایی برای خودت دست و پا کنی و روی راهی که به هیچ منتهی میشود تا میتوانی بخوابی.
- لوییفردینان سلین، سفر به انتهای شب
- لوییفردینان سلین، سفر به انتهای شب
کنار اومدن با تحمل کردن فرق داره، مثلا من بعد از سه سال با دانشگاه اومدن کنار اومدم ولی دلیل نمیشه در اولین فرصت از اینجا فرار نکنم.
من دوران سختی رو پشت سر گذاشتم، دورانی که نه میتونستم فکر کنم و نه احساس، نه به خودم اعتماد داشتم و نه به کسی. الان که گذشتم و گذشت. میبینم گذشتن از اون دوران مثل پا اون طرف خط گذاشتن نبود. بیشتر شبیه مرتب کردن زندگی بود. شبیه گرفتن گرد و غبار خودم.
روزهای من توی دانشگاه اینجوری میگذره که یا سر کلاس تفریحی برای خودمون جور میکنیم یا کتاب میخونم یا خوابم. و فاصله ی بین کلاس ها یا هات چاکلت و قهوه میخورم یا خوابم. وقتی میام خوابگاه هم یا فیلم میبینم یا درس میخونم یا خوابم. همیشه گزینه ی "یا خوابم" اینجا روی میزه. برعکس این فرایند توی خونه اتفاق میفته، نمیتونم بخوابم. فکر کنم بدنم هم میفهمه اینجا ارزش انرژی صرف کردن نداره خودشو خاموش میکنه.
میدونی بعضی از این دلیل های برای خوب نبودن دست ما نیست، اونارو باید هرچقدر هم سخت هست رها کرد. بعضی های دیگه هم تبدیل میشن به پس زمینه یعنی اونقدر ارزش نداره که وقت بذاری و حلش کنی. اما بقیه ی دلایل برای خوب نبودن میتونه بشه تلاشی برای خوب بودن. زندگی همینه. بهت سازه ی خراب میده تا بسازی یا رها کنی. همیشه همینطوره.
تاریخ تکامل هر تمدن مهمی تو کهکشان از سه مرحله ی مشخص و مجزا میگذره:
زنده موندن، دانش اندوختن و تکمیل کردن دانش. به این مراحل میگن چهجوری، چرا و کجا.
#راهنمایکهکشان
زنده موندن، دانش اندوختن و تکمیل کردن دانش. به این مراحل میگن چهجوری، چرا و کجا.
#راهنمایکهکشان
توی یه بخش ملالآور و کشف نشده ی یکی از نواحی بی اهمیت و از مد افتاده ی بازوی غربی کهکشان، خورشید زرد و کوچکی میدرخشه که هیچکس براش تره هم خُرد نمیکنه.
#راهنمایکهکشان
#راهنمایکهکشان
برای خودش یه آدمی بود، یعنی یه موجودِ زنده ای بود که عنصر اصلی بدنش کربن بود، روی دوپا راه میرفت و جدش میمون بود.
#راهنمایکهکشان
#راهنمایکهکشان
هر موجود زنده ای در مواقعی که خیلی نگرانه و تمام هوش و حواسش رو به یه موضوع متمرکز میکنه، ناخودآگاه یه علامتی از خودش مخابره میکنه. علامت های موجودات زنده ی نگران کره ی زمین اونقدر ضعیفاند که کسی متوجه اونها نمیشه.
#راهنمایکهکشان
#راهنمایکهکشان
یکی از خصوصیات آدم ها عادت عجیب و غریب اونها بود به اینکه چیزهای پیشپاافتاده و بدیهیات مثل روز روشن رو دوباره و دوباره تکرار کنند.مثلا 《روزِ قشنگیه》برای توضیح این عادتِ آدم ها یه تئوری درست کرده بود. پیش خودش به این نتیجه رسیده بود که اگه آدمها بدون توقف زبون و لبهاشون رو تکون ندن این اندام ها زنگ میزنند. البته بعد از چندماه به این نتیجه رسیده بود که اگه آدمها بدون توقف، زبون و لبهاشون رو تکون ندن مغزشون شروع میکنه به کارکردن.
#راهنمایکهکشان
#راهنمایکهکشان