حالم خوبه. فقط خسته ام. ولی من دنبال این خستگی هستم. خستگی ناشی از انجام دادن کاری برای خودم یا حال خودم برام آسودگی به همراه داره.
بذارید بگم به چی زنده ام. به نفر پنجم کلاس بودن تو امتحان قبلی. به بستنی کارامل و بادام زمینی. به خواب حاصل از خستگی. به هماهنگی رنگ یاسی موهام با ناخونام. به ویس یکی از شماها.
یه زمانی فکر میکردم اگه آدم هایی مثل ادمین کانال هایی که دوستشون دارم در دنیای واقعی داشتم، میتونستم به این تنهایی پایان بدم ولی الان حس میکنم تنهایی با من زاده شده، منو رها نمیکنه.
ولی دلم براش تنگ شده، این دفعه برای خواستنش یا برای خواستن، برای چیزی را عمیقا خواستن.
خبر ناگوار بود، ناراحت شدم، از خودم پرسیدم کاری میتونی راجع بهش بکنی؟ نه. پس مرورش نکن. انگار که نشنیدی.
Forwarded from فاوانیا
صبحهایی که سرم روی میز است و یک نفر میپرسد: «چرا دیشب نخوابیدی؟»، نمیدانم چی بگویم. «چون اگر میخوابیدم خیلی چیزها را از دست میدادم.» یا مثلا: «میدانی وقتی ما خوابیم، آدمها، آن سر کرهی زمین، هنوز دارند کار میکنند و من اگر بخوابم، احساس میکنم از آنها عقب افتادهام.» یا: «خواب شبیه مردن است چون مارا از جهانمان و ماجراهایمان دور میکند و نقش اول را به آدمهای بیدار میدهد.» اما معمولا، برای اینکه کشدار نشود، میگویم: «نمیدانم. شاید امشب بیشتر خوابیدم.» و لبخند میزنم.
Forwarded from در غیاب آبیها
یک روز تصمیم میگیری از چیزهایی که روزگاری بیشترین دلبستگی را بهشان داشتی، لحظه به لحظه کمتر حرف بزنی. و وقتی اینکار لازم میشود مسلماً تلاش زیادی هم میبرد. از شنیدن حرفهای خودت عقت میگیرد، کم حرف میزنی. دست میکشی. سی سال شده که حرف زدهای. دیگر دلت نمیخواهد حق با تو باشد. دیگر حتی هوس نگهداری جای کوچکی که بین لذتها برای خودت کنار گذاشته بودی از بین میرود. از خودت بیزار میشوی. از این به بعد کافی است غذایی بخوری. گرمایی برای خودت دست و پا کنی و روی راهی که به هیچ منتهی میشود تا میتوانی بخوابی.
- لوییفردینان سلین، سفر به انتهای شب
- لوییفردینان سلین، سفر به انتهای شب
کنار اومدن با تحمل کردن فرق داره، مثلا من بعد از سه سال با دانشگاه اومدن کنار اومدم ولی دلیل نمیشه در اولین فرصت از اینجا فرار نکنم.
من دوران سختی رو پشت سر گذاشتم، دورانی که نه میتونستم فکر کنم و نه احساس، نه به خودم اعتماد داشتم و نه به کسی. الان که گذشتم و گذشت. میبینم گذشتن از اون دوران مثل پا اون طرف خط گذاشتن نبود. بیشتر شبیه مرتب کردن زندگی بود. شبیه گرفتن گرد و غبار خودم.