میری دورترین نقطه ممکن جوری که هیچ ردپایی ازت نباشه، وسط یه جزیره دورافتاده، که تک و تنها باشی، میبینی یکی با قایق خودشو بهت رسونده و داره واست دست تکون میده.
Forwarded from فاوانیا
پارسال اینموقع، بعد از کلی راه رفتن زیر بارون تو جنگل کوچکمون، برگشتم خونه و برای نرگس نوشتم: «ظاهرش خوشحالکنندهست ولی میدونم قرار نیست تهش بشه.» آدم، گاهی حین مرور روزهای گذشتهاش، موقعیتهایی رو پیدا میکنه که میتونست به دلخوش کردنهای الکی بگذرونه، ولی به جاش محکم به خودش گفته: «نمیشه. عبور کن ازش.» و تونسته از پسش بربیاد.
فاوانیا
پارسال اینموقع، بعد از کلی راه رفتن زیر بارون تو جنگل کوچکمون، برگشتم خونه و برای نرگس نوشتم: «ظاهرش خوشحالکنندهست ولی میدونم قرار نیست تهش بشه.» آدم، گاهی حین مرور روزهای گذشتهاش، موقعیتهایی رو پیدا میکنه که میتونست به دلخوش کردنهای الکی بگذرونه،…
به وجود داشتن همچین لحظه هایی دلخوش باشم.
استرس آزمون من به شیوه های مختلفی خودش رو بروز میده که یکی از شایع ترین هاش، ترس خواب موندنه، جوری که مجبورم میکنه از کل آدم های موجود درخواست کنم منو بیدار کنن. آخرشم خودم حتی زودتر از آلارم بیدارم میشم. اما بازم ذهنم معتقده که اتفاق یه بار پیش میاد.
اینجور وقتها، وقتی دلت میخواد بگی گور باباش و بری، دلت میخواست بودش... حالا که نیست نمیتونم یه گورباباش بگم و برم. باید بشینم. تا بوی بهبود ز اوضاع خودم بشنوم.
حالم خوبه. فقط خسته ام. ولی من دنبال این خستگی هستم. خستگی ناشی از انجام دادن کاری برای خودم یا حال خودم برام آسودگی به همراه داره.
بذارید بگم به چی زنده ام. به نفر پنجم کلاس بودن تو امتحان قبلی. به بستنی کارامل و بادام زمینی. به خواب حاصل از خستگی. به هماهنگی رنگ یاسی موهام با ناخونام. به ویس یکی از شماها.
یه زمانی فکر میکردم اگه آدم هایی مثل ادمین کانال هایی که دوستشون دارم در دنیای واقعی داشتم، میتونستم به این تنهایی پایان بدم ولی الان حس میکنم تنهایی با من زاده شده، منو رها نمیکنه.
ولی دلم براش تنگ شده، این دفعه برای خواستنش یا برای خواستن، برای چیزی را عمیقا خواستن.