Forwarded from •Tahca•
میگفت دلیل افسردگی، انتظارِ شادمانیه. کسی که فک نکنه زندگی سراسر باید شادی و زیبایی باشه هیچوقت افسرده نمیشه، چون هیچوقت فک نمیکنه چیزی رو ازش گرفتن. راست میگفت.
توهم منفی يعنی چیزی که باید درک کند را درک نمی کند و توهم مثبت یعنی چیزی که وجود ندارد را درک کند. نصف مشکلات من از توهم های منفی خودم و توهم های مثبت بقیه است.
گفتا زندگی بسی دشخوار است، پس هفت کفش آهنین و هفتاد قبای پولادین پوش و به بلاد کفر رو. گفتمش تا باشد.
کتابخونه ی دانشگاه نیست که، کمپ کنکوریاست. اون وقت من که کنکوری بودم هیچ کتابخونه ای اجازه ورود کنکوری هارو نمی داد.
میری دورترین نقطه ممکن جوری که هیچ ردپایی ازت نباشه، وسط یه جزیره دورافتاده، که تک و تنها باشی، میبینی یکی با قایق خودشو بهت رسونده و داره واست دست تکون میده.
Forwarded from فاوانیا
پارسال اینموقع، بعد از کلی راه رفتن زیر بارون تو جنگل کوچکمون، برگشتم خونه و برای نرگس نوشتم: «ظاهرش خوشحالکنندهست ولی میدونم قرار نیست تهش بشه.» آدم، گاهی حین مرور روزهای گذشتهاش، موقعیتهایی رو پیدا میکنه که میتونست به دلخوش کردنهای الکی بگذرونه، ولی به جاش محکم به خودش گفته: «نمیشه. عبور کن ازش.» و تونسته از پسش بربیاد.
فاوانیا
پارسال اینموقع، بعد از کلی راه رفتن زیر بارون تو جنگل کوچکمون، برگشتم خونه و برای نرگس نوشتم: «ظاهرش خوشحالکنندهست ولی میدونم قرار نیست تهش بشه.» آدم، گاهی حین مرور روزهای گذشتهاش، موقعیتهایی رو پیدا میکنه که میتونست به دلخوش کردنهای الکی بگذرونه،…
به وجود داشتن همچین لحظه هایی دلخوش باشم.
استرس آزمون من به شیوه های مختلفی خودش رو بروز میده که یکی از شایع ترین هاش، ترس خواب موندنه، جوری که مجبورم میکنه از کل آدم های موجود درخواست کنم منو بیدار کنن. آخرشم خودم حتی زودتر از آلارم بیدارم میشم. اما بازم ذهنم معتقده که اتفاق یه بار پیش میاد.
اینجور وقتها، وقتی دلت میخواد بگی گور باباش و بری، دلت میخواست بودش... حالا که نیست نمیتونم یه گورباباش بگم و برم. باید بشینم. تا بوی بهبود ز اوضاع خودم بشنوم.