داشتم استوری سیگار کشیدنش رو نگاه میکردم که تو قسمت سیاه گوشه ی تصویر چشمهای خودم رو دیدم و از احساس دلسوزی ای که برای خودم داشتم احساس تنفر کردم بعد دیدم که از این همه احساس دوست دارم بالا بیارم پس اینجا نوشتمش.
باورش سخته که سه ساله دارم میرم دانشگاه و نه تنها عادت نکردم بلکه فراری تر هم شدم. و تا الان بیشتر از یکماه نموندم اونجا. خدای ناسازگاری که میگن منم. من.
منتظرم بیایی
و از برابر من بگذری
زیبا
پیرشده
آراسته به نوری
که از تاریکی من دریغ کردهای.
و از برابر من بگذری
زیبا
پیرشده
آراسته به نوری
که از تاریکی من دریغ کردهای.
کسی فکر نمیکنه تو از خودت خوشت میاد. خب تا حالا نمیومد. از الان به بعد کسی میفهمه؟ میخوای بلندگو بگیرم دستم بگم آقاجان من با همین سردِ بیتفاوتِ غیراجتماعی خوشم؟ کسی نمیبینه چون کسی انقدر به من نزدیک نیست که ببینه که حس کنه. از پشت اون دیوارها کز کرده در خویش به نظر میام. ولی میدونی دیوارها هرچی بلندتره حالم بهتره.
مسئله نخواستن نیست، مسئله اینه که آدم ها همیشه ناامیدت میکنن. حتی اگه از اول امید و توقعی نداشته باشی. میفهمی چی میگم؟
کمک به خودم، پذیرش دنیا با وجود همه زشتی هاشه، برای پذیرفتنش هم نیاز دارم اول هر امیدی رو بکشم. چون امید انتظارِ تغییره. اینا فرمول من برای پذیرشه برای همه کاربرد نداره.
Forwarded from اینجا جوین نده، نیستم دیگه
کاش هر چند وقت یه بار یکی بیاد آدم رو به خودش یادآوری کنه.
گاهی کسی که دوستمون داره باید بیاد و یادمون بیاره چه دلیل هایی بهش دادیم برای دوست داشته شدن، چون خودمون یادمون میره یا نمیبینیم، نمیدونم. ولی میدونم گاهی نیازه.