امروز دیدمش. بعد از مدت ها. داشتم رد میشدم. دانشگاه خلوت بود. در واقع هیچ کس نبود. نگاهی زیر چشمی به سمت چپ انداختم. خودش بود. بیشتر از یک ترم از آخرین باری که دیدمش میگذشت. اون منو ندید. آخه پشتش به من بود. جوری روی صندلی نشسته بود که یاد گنگسترها میفتادی. یا فقط من یاد اونا میفتادم. باید اون مسیر رو برمیگشتم ولی نمیخواستم برگردم. یعنی نمیدونستم میخوام یا نمیخوام. توی اون لحظه همه ی حس هارو با هم داشتم. با دوستم برگشتم و مثل کسایی که به چشماشون شک دارن آروم ازش پرسیدم خودش بود؟ و موقع برگشت صداها کمتر محو بود و میشنیدم که داره با گوشیش حرف میزنه. گوشی، دختر، نفر بعدی. همه ی فکرها باز هجوم آوردن. بازم اون منو ندید. کاش هیچ وقت ندیده بود. کاش هیچ وقت ندیده بودم. صداش عوض شده بود. شایدم من یادم رفته ولی محاله من یادم بره. صدا، سیگار، حیفش. یکی دیگه از دوستام بهمون پیوست بهش گفتم خودش بود؟ الان که دارم تعریف میکنم نمیفهمم چرا در این حجم از ناباوری غوطهور بودم. خودش بود.
هرچی فکر میکنم نمیفهمم چه احساسی داشتم، اگه احساسات رنگ باشن، انگار تک تک رنگ ها در آن واحد ازم گذر میکردن، و در نهایت سیاه شدم.
I dont play by the rules of the game
So you say, I'm not trying
But I'm trying, to find my way
So you say, I'm not trying
But I'm trying, to find my way
کسی که از نظر ذهنی پرمایه است در درجه اول طالب این است که از رنج و ناراحتی آزاد باشد و آرامش و فراغت داشته باشد و در نتیجه به دنبال زندگی آرام، با قناعت و در حد امکان بدون درگیری است از این رو پس از اندکی آشنایی با کسانی که به اصطلاح همنوع او هستند به انزوا کشانده می شود و اگر شعوری در حد کمال داشته باشد تنهایی را بر می گزیند. زیرا آدمی هر چه در درون خود بیشتر مایه داشته باشد، از بیرون کمتر طلب می کند و دیگران هم کمتر می توانند چیزی به او عرضه کنند. از این رو بالا بودن شعور به دوری از اجتماع منجر می گردد.
#کتابها
#کتابها
چنین کسی فقدان هر چیز را با داشتن خود جبران میکنند. این امر عنصری منزوی کننده به شخصیت آنان می دهد که به هر اندازه که معاشرت دیگران کمتر ارضایشان کند، قوی تر است. زیرا در وجود دیگران بههیچ وجه همتای خود را نمی بینند و به علت این که نامتجانس بودن خود را با همه احساس میکنند به تدریج در میان دیگران بیگانه می شوند وقتی به انسان ها فکر می کنند ضمیر فاعلی 《آنها》 به ذهنشان میآید نه ضمیر فاعلی 《ما》.
#کتابها
#کتابها
آنچه در ذهن دیگری میگذرد برای ما فی نفسه بی اهمیت است و اگر به سطحی بودن و پوچی افکار محدود بودن مفاهیم، حقارت طرز فکر و چگونگی عقاید و اشتباهات فراوانی که در ذهن غالب اشخاص وجود دارد به قدر کافی پی ببریم و علاوه بر این با تجربه بیاموزیم که مردم با چه تحقیری از کسی سخن میگویند که دیگر هراسی از او ندارند یا گمان می کنند حرفشان به گوشه او نخواهد رسید در این صورت به تدریج در برابر نظر دیگران بی اعتنا می شویم.
#کتابها
#کتابها
حالم که خوب نیست با آهنگ ها عربده سر میدم، گویی میخوام انرژیم کم بشه تا غم هام کم بشه.
وقتی یک نفر بهم پیام نمیده نمیتونم حتی اگه دلم بخواد، بهش پیام بدم چون اگه تصمیم گرفته باشه بدون اینکه بهم بگه ارتباطش رو قطع کرده باشه چی؟
ناراحتم چون انگار از خودکمبینی نشات میگیره این موضوع.
ناراحتم چون انگار از خودکمبینی نشات میگیره این موضوع.
کتاب هنر ظریف رهایی از دغدغه رو بلخره تموم کردم و اکثر فصل هاش رو دوست داشتم.
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
مشکل جنبش اعتماد به نفس این بود که اعتماد به نفس را بر اساس مقدار احساس مثبت مردم به خودشان اندازه میگرفت، اما معیار واقعی و دقیق از ارزش نفس یک شخص این است که وی چه احساسی نسبت به جنبههای منفی خودش دارد.
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
ارزش های ما ماهیت مشکلاتمان را تعیین میکنند و ماهیت مشکلاتمان کیفیت زندگی هایمان را مشخص میکنند.
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
مشکلات شاید اجتنابناپذیر باشند اما مفهومشان نه ما قادر هستیم که معنای مشکلاتمان را کنترل کنیم بر اساس آن که چطور درباره ی آنها فکر کنیم و چه استانداردی برای سنجیدن آنها انتخاب کنیم.
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck