Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
مسواک میزنی، آلارم فردا رو تنظیم میکنی، سرت رو میذاری رو بالشت و تازه میبینی که ذهنت چه میزاید باز.
[چو من خود را نمی‌یابم سخن را از کجا یابم؟]
اکثر اوقات 《دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش》، الان دلم همونم نمی‌خواد.
گفتم بپذیر که اینگونه هستی چون الان خسته تر از اونی که تغییر کنی یا تغییر بدی.
توی جزیره ای نشستم در دریایی از مورچه، چون اینجا خوابگاهه و زندگی اجتماعی است.
یکیتون بیاید با هم حرف بزنیم از هرچی غیر از دنیای من، یا من برم فیلممو ببینم.
+ وقتی اسم ترس رو می‌شنوید چی به ذهنتون میاد و رویکردتون در برابرش چیه؟

- از دست دادن یکی از اعضای خانواده، رویکردم هم خودکشی.
ما بین دوره هایی از رنج و ملال به سر می‌بریم. از رنج که رهایی می یابیم وارد دوره ی بی حوصلگی میشیم. در تلاش برای حفظ یک تعادلم.
واسه اینکه کم پیش میاد، اعلام می‌دارم امروز از خودم خوشم میاد. :))
نشستم براش دونه دونه مشکلاتی که باهاشون رو به رو بودم رو توضیح میدم، میگه اون گربهه چقدر چشاش خوشگله. اینجا همون‌جاییه که شخصیت داستان سیگارش رو زیر پاش له می‌کنه و می‌ذاره میره. ولی من نه سیگار داشتم نه می‌تونستم برم.
شما نمی‌بینید ولی من دارم تلاش خودم رو می‌کنم.
[ شوق رسیدن بسته ی پستی ]
من نبودم بسته رو تحویل بگیرم ولی پستچی از مامان تشکر کرده که انقدر کتاب خونیم! ^^
امروز دیدمش.
امروز دیدمش. بعد از مدت ها. داشتم رد می‌شدم. دانشگاه خلوت بود. در واقع هیچ کس نبود. نگاهی زیر چشمی به سمت چپ انداختم. خودش بود. بیشتر از یک ترم از آخرین باری که دیدمش می‌گذشت. اون منو ندید. آخه پشتش به من بود. جوری روی صندلی نشسته بود که یاد گنگسترها میفتادی. یا فقط من یاد اونا میفتادم. باید اون مسیر رو برمی‌گشتم ولی نمی‌خواستم برگردم. یعنی نمیدونستم میخوام یا نمیخوام. توی اون لحظه همه ی حس هارو با هم داشتم. با دوستم برگشتم و مثل کسایی که به چشماشون شک دارن آروم ازش پرسیدم خودش بود؟ و موقع برگشت صداها کمتر محو بود و می‌شنیدم که داره با گوشیش حرف می‌زنه. گوشی، دختر، نفر بعدی. همه ی فکرها باز هجوم آوردن. بازم اون منو ندید. کاش هیچ وقت ندیده بود. کاش هیچ وقت ندیده بودم. صداش عوض شده بود. شایدم من یادم رفته‌ ولی محاله من یادم بره. صدا، سیگار، حیفش. یکی دیگه از دوستام بهمون پیوست بهش گفتم خودش بود؟ الان که دارم تعریف می‌کنم نمیفهمم چرا در این حجم از ناباوری غوطه‌ور بودم. خودش بود.
هرچی فکر می‌کنم نمیفهمم چه احساسی داشتم، اگه احساسات رنگ باشن، انگار تک تک رنگ ها در آن واحد ازم گذر می‌کردن، و در نهایت سیاه شدم.
من پری زاده‌ام و خواب ندانم که کجاست.
Forwarded from ExDa
«روحِ همه کار های اشتباهمی».
I Don't Know My Name
Grace VanderWaal
I am lost
Trying to get found
In an ocean of people

@theGabbro