با پست های اخیر کانال تانزانیا یاد آهنگ گروه آبجیز افتادم که میگفت: میخوام بشم یک دکترِ مهندس، آرتیستِ پولدار که وقت آزادش میشه یه خبرنگار.
بعضی وقت ها باید یه کار غیر قابل بخشش کنی فقط برای اینکه بتونی به زندگی ادامه بدی.
از تمامی نقش هایی که میتوانم استعفا میدهم، از نقش در کانون ها و انجمن های دانشگاه و نقش معشوق کسی بودن تا انسان بودن، برای اینکه از احساس ناکارامدی خود بکاهم .
رفتم براش توضیح دادم دلایل کاملا منطقی برای استعفا رو، میگه خب حضور بقیه هم همینه. و دارم تصور میکنم که اگه یه موقع برای خدا هم توضیح بدم که چرا استعفا دادم از این دنیا با همچین جوابی رو به رو میشم.
Forwarded from آبانـــــــــ 🍃 (Nazanin.hatefi)
شما فکر میکنید یه آدم غیراجتماعی، ناراحت، عصبی، بی حوصله یا افسرده س؛ چون شما فقط در این شرایط یه گوشه میشینید و حرف نمیزنید و معاشرت نمیکنید. درحالیکه این توی لاک خود بودن و ارتباط محدود با آدما برقرار کردن، حالت نرمالِ این آدماست و همینجوری که هستن احساس آرامش و امنیت دارن. و وقتی ازش میخواین اجتماعی تر باشه، بیشتر معاشرت کنه، حرف بزنه، قاطی شه، بهش لطف نمیکنید. در واقع دارید مجبورش میکنید از گوشه امن و آرومش به خاطر خوشایند بقیه فاصله بگیره و توی یه وضعیتِ کاملا "نا"راحت گرفتار شه.
+بعد سر پذیرفته شدنِ LGBT ها کمپین راه میندازن. بابا بشر هنوز بعد این همه سال نتونسته با آدمهای درونگرا و غیراجتماعی کنار بیاد. چه انتظاری از آدما دارید.
+بعد سر پذیرفته شدنِ LGBT ها کمپین راه میندازن. بابا بشر هنوز بعد این همه سال نتونسته با آدمهای درونگرا و غیراجتماعی کنار بیاد. چه انتظاری از آدما دارید.
Forwarded from دال
گاهی وقتا از خودم بدم میاد که مدام هرکسی رو با اون احمق مقایسه میکنم و نه میتونم از احساسم لذت ببرم، نه از دوست داشتن و نه کسی که دوستم داره.
به اتفاقاتی که نمیشد تغییر داد میگفت نچرال دیزستر و کم کم هر اتفاقی که می افتاد شد نچرال دیزستر.
Forwarded from سَبيدو
بالاخره که باید یه روز بیای، بیای و بهم بفهمونی که الکی شلوغش میکردم، که این زندگی اونقدرام سر جنگ نداره، بیای و بگی چرا گور بابای بقیه، که نشونم بدی چطور خیلی از این غصهها فقط لات کوچه خلوتن و زورشون به دو نفر نمیرسه، بیای و بفهمم که تمام این مدت بودی و این من بودم که دیگه یادم رفته بود چطور تصورت کنم، دارم یاد میگیرم منتظر نباشم، فقط اگه تو هم یهوقت رسیدی و پیدام نکردی، خیلی منتظر نمون
میگن عکس های یهویی بهترین عکس هان، راس میگن، یه عکس ازم گرفته شده که واسه روزهایی هست که با خودم به صلح رسیده بودم و وسط خوندن زمین بر پشت لاک پشت های محبوبم داشتم برای شما مینوشتم و کنار دستم هم یه بسته پاستیل کوسه ای و چی بهتر از این میتونه من باشه. هرچند که خبری از زیبایی های بصری و کمان ابرو و چشم های شهلا نباشه.
Forwarded from آوات (Mah boo)
یه جایی از افسانهی سیزیف کامو مدعی میشه که پوچی از تقابلی ناشی میشه بین نیازِ انسانی و سکوت غیرمنصفانهی جهان. چون آدمی دوست داره جهان فهمیدنی باشه به همون شیوهای که تا الان ازش به هر مقداری یاد گرفته و اونو به یه شکلی به تصویر کشیده. پوچی وقتی بوجود میاد که جهان در برابرِ فهم ما مقاومت میکنه. چون ما دلمون میخواد جهان معنادار باشه اما گاهی هیچ معنایی به ما نشون نمیده. شایدم این تضاد، دیدنِ همون پوچی باشه.
داشتم مینوشتم زیست ناگزیرِ وقایع و آقای یزدانی فریاد میزد : سبُکیِ سنگین اینه.