داشتم فکر میکردم اگه گربه داشتم براش یه دونه از این گوی های شیشه ای میخریدم که توش یه سگ باشه.
به قول نهالِ هذیون من نمیدونم زمان که بگذره دربارهی این روزهای زندگیم و تصمیمهای بیربطی که دارم میگیرم چه فکری ممکنه بکنم.
وضعیت جوریه که بیان کردنش فقط میتونه ترحم عده ای رو برانگیزه و ترحم شما نه تنها مرحمی برای این زخم نیست بلکه نمکی بر روی این زخمه.
خشم مثل خیلی چیزهای دیگر احساس خوبی می بخشد اما به مرور زمان ما را از درونمان میبلعد.
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
#TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
Gabbro
خشم مثل خیلی چیزهای دیگر احساس خوبی می بخشد اما به مرور زمان ما را از درونمان میبلعد. #TheSubtleArtOfNotGivingAFuck
و من الان در موقعیت خوردگی از درونم.
دلم میخواست بهش یه پازل هدیه بدم و یک تکه اش پیشم بمونه تا وقتی اون پازل تو خونه ی مشترکمون قرار گرفت خودم تکمیلش کنم.
دلم میخواست توی هر قرار بهش یه دونه از این ماشین فلزی کوچولوها هدیه بدم تا بعدا یک کلکسیون با تاریخ قرارهامون داشته باشیم.
با پست های اخیر کانال تانزانیا یاد آهنگ گروه آبجیز افتادم که میگفت: میخوام بشم یک دکترِ مهندس، آرتیستِ پولدار که وقت آزادش میشه یه خبرنگار.
بعضی وقت ها باید یه کار غیر قابل بخشش کنی فقط برای اینکه بتونی به زندگی ادامه بدی.
از تمامی نقش هایی که میتوانم استعفا میدهم، از نقش در کانون ها و انجمن های دانشگاه و نقش معشوق کسی بودن تا انسان بودن، برای اینکه از احساس ناکارامدی خود بکاهم .
رفتم براش توضیح دادم دلایل کاملا منطقی برای استعفا رو، میگه خب حضور بقیه هم همینه. و دارم تصور میکنم که اگه یه موقع برای خدا هم توضیح بدم که چرا استعفا دادم از این دنیا با همچین جوابی رو به رو میشم.