Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه (Rozhan)
اول دنیای ذهنیت جذبم کرد،
بعد حقیقتی که به بقیه نشون میدادی.
بعد حقیقتی که به بقیه نشون میدادی.
من باب مزایا و واجب بودن رابطه ها، دوستی ها، بودن در بین آدم ها، اجتماعی بودن، امروز گوش هایم و حتی چشم هایم پر است. میگویند ضروری است، نیاز است حرف بزنی و جواب بشنوی، بخندی و به گردنت تاب دهی که نه خدایی؟، باید دست کسی را بگیری و ذوق از حدقه ی چشمانت بیرون زند، وگرنه شاد نخواهی بود، دق خواهی کرد، وگرنه که این اسمش زندگی نیست و این حرف ها.
واقعیت این است که کسی نیست. یا آن ها که باید نیستند. و همین که کسی باشد کافی نیست. کافی نیست که هیچ ضرر است. دردسر و دستمال به سر بستن است.
《نمیدانم چرا هروقت نزد او هستم، احساس میکنم دلم میخواهد گریه کنم، همینطور هروقت به او فکر میکنم و هروقت چیزی در مورد او میخوانم. مثل آن است که احساساتم هنوز به نوعی به او گره خورده و نمیدانم چطور این وابستگی را قطع کنم.》
- زندگی سخته.
+ خیلی. کاش تحملشو داشته باشیم.
- تحملشو نداشته باشیم هم چیزی نمیشه.
+ خیلی. کاش تحملشو داشته باشیم.
- تحملشو نداشته باشیم هم چیزی نمیشه.
تبریک های تکراری نوروز بهم این حس رو میده که نمیتونی یه آرزوی واقعی برام داشته باشی و اگه انقدر دوری تبریک نگو.
براتون نزدیکتر شدن به اون منی که میخواید در سال جدید آرزومندم. بهارتون مبارک.🌱
❤🔥1
تو ذهنم رژه میره. حرف های ناحقی که پشت سرم میزدن. آرومم ولی خب یادم نمیره. منتظر نیستم ولی میبینم و میبینن. همیشه همینطور بوده.