Forwarded from فاوانیا
https://t.me/theGabbro/5027
همینی که ایشون میگن.
سقف رو ببرید بالاتر که اینجور نشه که یه وقت متوجه شید که رشته و دانشگاه دلخواهتون هیچ ربطی به میزان رضایتتون از زندگی نداشته و نداره. که آنچه دیگران حسرتش رو دارند و شما خودش رو، چه دمدستی و معمولی بوده و شما نمیدونستید.
همینی که ایشون میگن.
سقف رو ببرید بالاتر که اینجور نشه که یه وقت متوجه شید که رشته و دانشگاه دلخواهتون هیچ ربطی به میزان رضایتتون از زندگی نداشته و نداره. که آنچه دیگران حسرتش رو دارند و شما خودش رو، چه دمدستی و معمولی بوده و شما نمیدونستید.
ولی تو همونی که وسط شستن قارچ ها و خوندن با آهنگ های قدیمی یادم میاد که بهم میگفتی چون تو اغواگری.
تو همونی که میگفتی شکلاته از اوناس که دوس نداری بخوریش ولی نگاش کنی هرچی بخوری طعم اونو تصور کنی.
تو همونی که مخاطب اولین عاشقانه های من شد، اولین هایی که فکر میکردم در من وجود ندارن.
تو همونی که دیوانه وار دوست داشتم، مشکل همین جاست که نباید دیوانه وار چیزی رو دوست داشت.
هر وقت از تو و عاشقانه ها میگم، یه صدایی درونم میگه مثل این دوسِت دارم های رمان های نوجوونی حرف نزن، عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه، حماقت کردی باور کردی، دوست داشتی، حالا هم جمع کن خودتو، سوگواری چیزی رو بکن که ارزش داشته باشه، که واقعی باشه.
مثل قطع کردن انگشت کوچیک پا میمونه، درد داره، همیشه جای خالیش هست، طول میکشه تا عادت کنی به نبودش، کمتر کسی میبینه، کسی نمیفهمه، همیشه از اینکه کسی بفهمه واهمه داری، کاربردش در حدی نیست که نتونی زندگی کنی ولی خب.
دو سال نشستم و صبر کردم، دو سال بلند شدم و همه چیز رو بیشتر ریختم به هم، دو سال با خودم و دنیام قهر بودم، حالا میخوام جمع کنم هر چی ریختی به هم، هرچی ریختم به هم.
فقط چون چاره ی دیگه ای ندارم. فقط چون قرار نیست با نشستن من دنیا تموم شه. دنیایی که تموم نشه میاد گریبانتو میگیره. میاد پا روی انگشت کوچیکه پات میذاره. میاد نیزه رو توی شکمت میچرخونه. میاد بهت دلیل میده برای تکون خوردن ولی به شیوه ی خودش. شیوه ی خودش از با خستگی راه رفتن خودت بدتره. برای دنیا کوزتی هستی که ژان والژان فقط یه توهمه.