دختری با موهای صورتی بافته شده، ناخن های یاسی کوتاه، لیوان قهوه در دست، کتاب روی پاهای آویزون از مبل، که پلی لیست جدیدش در حال پخشه، که فکرش بین همین لحظه ها میچرخه. آره، منو میتونید اینگونه متصور بشید.
ولی خوش به حالتون که کلیشه ها همون جوری که باید براتون اثر داره، برای من برعکسه. مثل جمله ی زمان همه چیز رو درست میکنه. یا زود میگذره.
نمیدونم چجوری حرف میزنم که طی یک مکالمه دو بار بهم گفت اینو تو یه کتاب خوندی نه؟!
💔1
همه دارن از اهداف سال جدیدشون میگن، با خوندنشون به این نتیجه رسیدم که انگار بعد از رسیدن به رشته ی دلخواه و یا کار دلخواه هدف دیگه ای تعریف نشده. بعد از رسیدن بهش چی؟
زندگی یعنی درس خوندن و پر کردن زمان بین درس خوندن هات با کتاب و فیلم؟ همینقدر مسخره؟
علاقه ی آدمی رو رد کردم که همیشه به هر چیزی که میخواسته رسیده، همیشه همه چیز یا برایش مهیا بوده و یا با کمی تلاش به دستشون آورده، درواقع هیچ وقت شکست و نرسیدن و نشدن توی زندگیش تعریف نشده. و الان فکر میکنم شاید به چشیدن اینها نیاز داشته، باید جایی میفهمیده این تعاریف رو و من فقط یه وسیله بودم.
من مه ام
که گاه به زمین دل می بندم و
گاهی به آسمان،
و در میانه این شک
آرام آرام پراکنده می شوم.
که گاه به زمین دل می بندم و
گاهی به آسمان،
و در میانه این شک
آرام آرام پراکنده می شوم.
Forwarded from فاوانیا
https://t.me/theGabbro/5027
همینی که ایشون میگن.
سقف رو ببرید بالاتر که اینجور نشه که یه وقت متوجه شید که رشته و دانشگاه دلخواهتون هیچ ربطی به میزان رضایتتون از زندگی نداشته و نداره. که آنچه دیگران حسرتش رو دارند و شما خودش رو، چه دمدستی و معمولی بوده و شما نمیدونستید.
همینی که ایشون میگن.
سقف رو ببرید بالاتر که اینجور نشه که یه وقت متوجه شید که رشته و دانشگاه دلخواهتون هیچ ربطی به میزان رضایتتون از زندگی نداشته و نداره. که آنچه دیگران حسرتش رو دارند و شما خودش رو، چه دمدستی و معمولی بوده و شما نمیدونستید.
ولی تو همونی که وسط شستن قارچ ها و خوندن با آهنگ های قدیمی یادم میاد که بهم میگفتی چون تو اغواگری.
تو همونی که میگفتی شکلاته از اوناس که دوس نداری بخوریش ولی نگاش کنی هرچی بخوری طعم اونو تصور کنی.
تو همونی که مخاطب اولین عاشقانه های من شد، اولین هایی که فکر میکردم در من وجود ندارن.