چیزی ارزش نداره درست، ولی آینده ای وجود داره که نبودش دست تو نیست، مثل آفتاب فردا صبح، آینده ای که دست تو هست که وابسته تر و ناتوان تر نباشی. تنها چیزی که درونش ارزش میبینم کم کردن رنج کشیدن در این شقاوت و محنت است.
لازمه که دست نکشی، میدونی هم که دست نمیکشی ولی لازمه دیگه متوقف هم نشی، بسه سکون.
تا الان حس میکردم سمتی نیست که برم، هدفی وجود نداره، الان میدونم کلش همینه. رفتن پیوسته به سمت آینده ای که ازش توقعی ندارم ولی وجود داره. آینده ای که از من توقع داره با دست پرتری سمتش برم.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
سال ها پیش برای توصیف حال خوبم از به یاد بردن کسی توی وبلاگ نوشته بودم
"انگار که رفته باشد از من، مثل رودی که کوهستان را ترک میکند."
"انگار که رفته باشد از من، مثل رودی که کوهستان را ترک میکند."
زاغی میگوید
اما آنچه گذشته گذشته، مثل بشقابی که شکسته و چند تکه شده باشد. هیچ وقت نمیشود آن را به شکل اول درآورد درست؟
اما کسی به من گفت
شکستهتر شدن و بعدش بَند خوردن، قشنگترمون نمیکنه؟ یه ظرف چینی وقتی میشکنه، به جای اینکه دور بندازنش، بَند میزننش، سرهم میشه و میشه استفاده کرد بازم.
اما آنچه گذشته گذشته، مثل بشقابی که شکسته و چند تکه شده باشد. هیچ وقت نمیشود آن را به شکل اول درآورد درست؟
اما کسی به من گفت
شکستهتر شدن و بعدش بَند خوردن، قشنگترمون نمیکنه؟ یه ظرف چینی وقتی میشکنه، به جای اینکه دور بندازنش، بَند میزننش، سرهم میشه و میشه استفاده کرد بازم.
لازم است بفهمی چه احساسی داشت و یاد بگیری آن را بپذیری. ترس و خشم مقاومت ناپذیری را که به او دست داد بفهم و طوری احساس کن که انگار مال توست. باید او را ببخشی میدانم کار ساده ای نیست، میدانم اما از آن ناچاری. تنها راه خلاصی تو همین است. راه دیگری نیست!
گفت چرا
گفتم چون دلم نمیخود جایی از من اثری باشه. اگه زورم به کل زندگی نمیرسه، به پروفایل و بیو و فعالیت های مجازی و غیرمجازیم که میرسه. توی ذهنم گفتم.
ولی به اون فقط گفتم چون دلم خواست. یه دلم خواستی که توش یه به تو چه مستتر بود.
گفتم چون دلم نمیخود جایی از من اثری باشه. اگه زورم به کل زندگی نمیرسه، به پروفایل و بیو و فعالیت های مجازی و غیرمجازیم که میرسه. توی ذهنم گفتم.
ولی به اون فقط گفتم چون دلم خواست. یه دلم خواستی که توش یه به تو چه مستتر بود.