Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
زندگی، هرچی سرهای اضافی که تو زندگیت سرک می‌کشن رو قطع کنی، قشنگ‌تر می‌شه.
سال ۹۷

تلاش واهی برای به صلح رسیدن با خود. تلاش مذبوحانه برای داشتن او که هیچ وقت نبود. به خود سیلی زدن. در عین چشم بستن برای از یاد بردن، دیدن. دور باطل زدن. دست کشیدن و درجا زدن های بی وقفه. و در آخر دور شدن از غیر و نزدیک شدن به خود.
ولی مگه هر سال همین آش و همین کاسه نبود؟
سال ۹۸

نمی‌تونم پیش‌بینی کنم، اما می‌خوام به خودم و فکرام جهت بدم.

تلاش هدف‌دار، پیدا کردن چیزهایی که ارزش داره، انتخابی عمل کردن، سودمندی موقعیت هارو سنجیدن، درگیر حاشیه و آدم هاش نشدن، اهمیت ندادن به غیر از خود، دست کشیدن از چیزهایی که دست من نیست، ثبات فکری و عملکردی، تعادل و پافشاری در متعادل ماندن، لبخند زدن به محیط، واکنش نشون ندادن، نظم شخصی، حفظ دایره ی امن، حفظ فاصله با آدم ها، اثر پذیری کمتر از محیط، دست کم نگرفتن درون، ضعف نشون ندادن، تغییر چهره ی افسرده به بی‌خیال.
ولی این همه فاصله لازمه؟
چیزی وجود نداره که ارزش داشته باشه، گشتم نبود و اینا.
چیزی ارزش نداره درست، ولی آینده ای وجود داره که نبودش دست تو نیست، مثل آفتاب فردا صبح، آینده ای که دست تو هست که وابسته تر و ناتوان تر نباشی. تنها چیزی که درونش ارزش می‌بینم کم کردن رنج کشیدن در این شقاوت و محنت است.
لازمه که دست نکشی، می‌دونی هم که دست نمی‌کشی ولی لازمه دیگه متوقف هم نشی، بسه سکون.
تا الان حس می‌کردم سمتی نیست که برم، هدفی وجود نداره، الان می‌دونم کلش همینه. رفتن پیوسته به سمت آینده ای که ازش توقعی ندارم ولی وجود داره. آینده ای که از من توقع داره با دست پرتری سمتش برم.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
سال ها پیش برای توصیف حال خوبم از به یاد بردن کسی توی وبلاگ نوشته بودم
"انگار که رفته باشد از من، مثل رودی که کوهستان را ترک میکند."
هرسال که میگذره باید نشست و رد رودهایی که از ما گذشته رو تماشا کرد. همین و بس.
قرار هم نبوده جایی بریم.
به خودت حق بده، ولی نه اون‌قدری که مانع حرکتت بشه.
یکی باشه که بخواد منو وسط کتاب های رنگ شدم پیدا کنه.
زاغی می‌گوید
اما آن‌چه گذشته گذشته، مثل بشقابی که شکسته و چند تکه شده باشد. هیچ وقت نمی‌شود آن را به شکل اول درآورد درست؟

اما کسی به من گفت
شکسته‌تر شدن و بعدش بَند خوردن، قشنگترمون نمیکنه؟ یه ظرف چینی وقتی میشکنه، به جای اینکه دور بندازنش، بَند میزننش، سرهم میشه و میشه استفاده کرد بازم.
لازم است بفهمی چه احساسی داشت و یاد بگیری آن را بپذیری. ترس و خشم مقاومت ناپذیری را که به او دست داد بفهم و طوری احساس کن که انگار مال توست. باید او را ببخشی می‌دانم کار ساده ای نیست، می‌دانم اما از آن ناچاری. تنها راه خلاصی تو همین است. راه دیگری نیست!
به آن‌چه گفته فکر می‌کنم. هرچه بیشتر به آن فکر می‌کنم، آشفته تر می‌شوم.
من به این امید کتاب هامو می‌خونم که باز می‌تونم کتاب جدید بخرم.
انگار امروز جان‌مایه ی دنیا این بود: گذر یکنواخت.
گفت چرا
گفتم چون دلم نمی‌خود جایی از من اثری باشه. اگه زورم به کل زندگی نمی‌رسه، به پروفایل و بیو و فعالیت های مجازی و غیرمجازیم که می‌رسه. توی ذهنم گفتم.
ولی به اون فقط گفتم چون دلم خواست. یه دلم خواستی که توش یه به تو چه مستتر بود.
انگار همیشه دنبال چیزی هستم که وجود نداره.