این حس هرچندوقت یکبار با وجود تمام تلاش های من یک راه خروج از جایی که زندانیش کردم پیدا میکنه و کل وجودم رو پر میکنه، یک حس سياه و سرد و سنگینه. حسی که نه فیلم و نه کتاب راه چاره اش نیست. یه خواب عمیق تنها راه حلشه. ولی یادم نمیاد آخرين باری که خواب عمیق داشتم.
فکر میکنم، وقتی چیزی رو از دست میدی، خلأ ای که به جا میذاره هرچند وقت یکبار همه ی تمایلاتت رو به درون خودش میکشه. وگرنه این خالی شدن. این نخواستن. این تهی بودن. دلیل دیگه ای نمي تونه داشته باشه.
فیلم میبینی. کتاب میخونی. بیرون میری. برنامه ریزی می کنی. نقاشی میکشی. پاستیل میخوری. حمام میری. عطر میزنی. نسکافه میخوری. برنامه غذایی مینویسی. اتاق رو مرتب میکنی. آهنگ گوش میدی. شعر میخونی. فکر میکنی. و فکر میکنی. و فکر میکنی که نمیخوای فکر کنی و فکر میکنی که نمیخوای فکر کنی که نمیخوای فکر کنی. و بله به اینجایی میرسی که من رسیدم. اهمیتی نداره چیکار کنی. حتی اگه کل روز از تخت خارج نمی شدی هم آخر داستان همین بود.
Forwarded from I sing myself
من اگه بلد بودم انیمیشن بسازم یه آدمک میساختم که داره طول یه راهی رو میره و سر راهش هر چیزی که فکر میکنه میتونه حفره ی توخالی وجودش رو پر کنه جایگزین میکنه ولی همشون یا کوچیکتر از حفره ن، یا بزرگتر، یا شکل هندسیشون نمیخونه. و این انیمیشن را پایانی نیست.
جمعه ها دوست دارم تنها باشم، آهنگ بذارم، برقصم در تنهایی خود، ویولن بزنم برای آدمک توی آینه، برای گنجشک های روی سیم برق، پنجره رو باز بذارم تا صدای بازی بچه ها بیاد و حس نکنم چقدر خونه دلگیره. جمعه ها دوست دارم به خودم یاد بدم تنهایی زندگی کردن را.
من از کانال هایی که عضو هستم خیلی چیزها یاد گرفتم، آهنگ، کتاب، فیلم، خط فکری، ديدگاه های مختلف، مکالمه های کوتاه و مفيد، برای من مثل بودن انتخابی در جامعه با فاصله ی حفظ شده است. بدون ناراحت کردن و ناراحت شدن. بدون فریب و نیت. کانال داشتن هم مزایای زیادی داشته برام. حس های خوب زیادی برای به ارمغان آورده. مرسی.
کوچیک تر که بودم همیشه فکر می کردم جوجه اردک زشتی هستم. از لحاظ قرار گرفتن در موقعیت اشتباهی. و چقدر درست فکر می کردم.
"But now I feel such emptiness within
For the thing that I want most in life
The thing that I can't win."
For the thing that I want most in life
The thing that I can't win."