Forwarded from •Tahca•
میدونی بنظرم یکی از بدترین عذابها واسه هر آدمی، میتونه این باشه که کلی زیبایی ببینه، حال دلش خوب باشه، قشنگیا رو بفهمه و ذوق کنه، اما تو دیدن این قشنگیا تنها باشه. هی بخواد قشنگیا رو نشون بده، بگه "ببین! ببین چه قشنگه! ببین چقد دوست داشتنیه!" ولی انگار که اون قشنگیا نامرئی باشن، کسی نبیندشون. وقتی که نتونی چیزی از سرمایهای که داری به کسی بدی، اون سرمایه به چه دردی میخوره؟ :)
و بله، منی که هیچ کتابی رو به پایان نمیرسونم و آخرين کتابی که تا آخرش خوندم سال گذشته و کتاب راز فال ورق بود، این کتاب رو توی سه روز تموم کردم و حاضرم بارها بخونمش.
نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانم
چو گویم کرد سرگردان و میبازد به چوگانم
بنازم در بغل گیرد، چو جان خویشتن، لیگن
بیندازد دگر بار و کند در خاک غلتانم
چو مستان بر در و دیوار میافتم ز دست او
که خویش کرد سرگردان و رویش کرد حیرانم
ز دستش زان نمینالم که بر میگرید از خاکم
به پایش زان در افتادم که میآرد به پایانم
جهانی در تماشای من و او رفته و آن بت
همی تازد بهر سوی و همی بازد بهرسانم
ازو پی گم کنم هر دم، ولی زودم رسد در پی
که رای او طلبگارست و روی او نگهبانم
وجودم آن نمیارزد که: آن بت بر سرم لرزد
دلم زان عشق میورزد که: دلدارست جانانم
تند من زو روان گردید و قالب جان و پیکر دل
به یک بازیچه زین بهتر چه خواهم شد؟نمیدانم
درین رفتن به همراهی مرا او دست میگیرد
و گر نه پای ره رفتن ندارم هیچ و نتوانم
بیفتم، لیک دیگر پی برافرازد به افسونم
براند لیک دیگر بار و باز آرد به دستانم
ز هر کس میکشم صد طعنه وز عشقش نمیگردم
ز دستش میخورم صد زخم و از پایش نمیمانم
کشیدم پای در دامن، مگر مجموع دانم شد
کنون خود را همی بینم که: مجموعی پریشانم
شدم با این سبک روحی به غایت سخت جان، ورنه
که دارد طاقت زخمی که من در معرض آنم؟
زمانی نیست بیدولت چو کار من به دور او
از آن چون صورت دولت چنین افتان و خیزانم
به جانم گر چه هر ساعت زند چون اوحدی زخمی
هم از من بر منست این زخم، از آن منقاد فرمانم
چو گویم کرد سرگردان و میبازد به چوگانم
بنازم در بغل گیرد، چو جان خویشتن، لیگن
بیندازد دگر بار و کند در خاک غلتانم
چو مستان بر در و دیوار میافتم ز دست او
که خویش کرد سرگردان و رویش کرد حیرانم
ز دستش زان نمینالم که بر میگرید از خاکم
به پایش زان در افتادم که میآرد به پایانم
جهانی در تماشای من و او رفته و آن بت
همی تازد بهر سوی و همی بازد بهرسانم
ازو پی گم کنم هر دم، ولی زودم رسد در پی
که رای او طلبگارست و روی او نگهبانم
وجودم آن نمیارزد که: آن بت بر سرم لرزد
دلم زان عشق میورزد که: دلدارست جانانم
تند من زو روان گردید و قالب جان و پیکر دل
به یک بازیچه زین بهتر چه خواهم شد؟نمیدانم
درین رفتن به همراهی مرا او دست میگیرد
و گر نه پای ره رفتن ندارم هیچ و نتوانم
بیفتم، لیک دیگر پی برافرازد به افسونم
براند لیک دیگر بار و باز آرد به دستانم
ز هر کس میکشم صد طعنه وز عشقش نمیگردم
ز دستش میخورم صد زخم و از پایش نمیمانم
کشیدم پای در دامن، مگر مجموع دانم شد
کنون خود را همی بینم که: مجموعی پریشانم
شدم با این سبک روحی به غایت سخت جان، ورنه
که دارد طاقت زخمی که من در معرض آنم؟
زمانی نیست بیدولت چو کار من به دور او
از آن چون صورت دولت چنین افتان و خیزانم
به جانم گر چه هر ساعت زند چون اوحدی زخمی
هم از من بر منست این زخم، از آن منقاد فرمانم
روز سوم.
کلاس. کتاب. نسکافه. سرفه. حمام. خواب. خجالت. فیلم. امروز باز موجود خجالتی درونم یه راه برای خروج پیدا کرده بود، دلش نميخواست دیده بشه پس رژلب قرمز زدم، ولی وقتی سلام نکرد به کسی دیگه نتونستم کاری کنم. به جز فرار.
کلاس. کتاب. نسکافه. سرفه. حمام. خواب. خجالت. فیلم. امروز باز موجود خجالتی درونم یه راه برای خروج پیدا کرده بود، دلش نميخواست دیده بشه پس رژلب قرمز زدم، ولی وقتی سلام نکرد به کسی دیگه نتونستم کاری کنم. به جز فرار.
« تا ميخواستم ازش دور شم احساس می کردم یه چیزی دور گردنمه که داره خفه ام می کنه و نمی ذاره برم.»
« و آن گاه تخته ای از منطقی که رویش ایستاده بودم شکست، و من افتادم و پایین تر و پايين تر رفتم.»
سکوتی حاصل از ناتوانی در انجام کاری، انگار ذهنم هم فهميده کاری نمیشه کرد و رفته یه گوشه نشسته. همه چیز ساکته.
روز چهارم.
کلاس. نسکافه. کلاس. بستنی. کلاس. سیب زمینی. کلاس. خنده. آبروریزی. خريد کتاب.
کلاس. نسکافه. کلاس. بستنی. کلاس. سیب زمینی. کلاس. خنده. آبروریزی. خريد کتاب.