«زياد حرف نمیزدیم و زیاد به هم نگاه نمی کردیم، اما این ها مهم نبود، چون هردو داشتيم به آسمون مشترک نگاه می کردیم که شاید خودش خیلی صمیمانه تر از نگاه کردن به چشم طرف مقابل باشه. همه بلدن به چشم آدم نگاه کنن، اما کم پیش میاد کسی پیدا شه که دنیا رو دقيقا همونجوری ببینه که تو میبینی.»
تو یک نقطه رو لمس میکنی و من از هزار نقطه میشکنم. عصبانی بودم. شیش ساعت تمام بهش فکر کردم. تا فهمیدم من از تو عصبانی نیستم، من از خودم عصبانی ام. چون این از قدرت تو نبود که چند ساعت ذهن وجسمم رو درگیر کردی. این ها همه از ضعف من بود. ضعف من.
دو ساعت بعدی با خودم تکرار می کردم چطور انقدر ضعیفی؟ حتی اگه جوابشو بدونم اهمیتی نداره.
انگار از نازک ترین شیشه ی جهان می خواستم در برابر ضربه های پتکی که به سمتش پرتاب می کردن دووم بیاره. نه نمیتونه.
Forwarded from ناپیرو (Deleted Account)
میخواستم بگم زندگی به اندازهی کافی چرت هست خودش تو خواهشاً زهرترش نکن به کام ما با اخلاق گهمرغیت، دیدم زندگی اصلاً هم چرت نیست اتفاقاً، اگه تو و امثال تو نبودین زندگی شامل بستنی شاتوت و لواشک زردآلوی خونهگی و خورش مسما بادمجون و گیلاس و هندونه و آب آلبالو و نون خامهیی و موهیتو و چایی هل و فیلم و موسیقی و پیادهروی و برف و بوی رنگ روغن و شهر کتاب و کتاب و کاغذ کاهی و کولر آبی و کرسی و سفرهی عقد و طوطی و رقص و گوشواره و جمعهبازار و یه مقدار بستنی شاتوت دیگه بود! چرت تویی! چرت پدر و مادرتن که تو رو بیتربیت کردن! زندگی چرت نیست! تو چرتی که چرتش میکنی! پوفیوز عن!
کسانی که ازشون متنفرم دارن حرف ميزنن، با این وجود تونستم صدای آهنگی در پس زمینه پخش میشد روبشنوم و بگم «من از این آهنگ خوشم میاااد.» پيشرفت خوبیه.
«میتوانم همه ی چيزهایی را که در مورد زندگی آموخته ام را در سه کلمه جمع بندی کنم: ادامه پيدا می کند.»
Gabbro
کتاب زمين بر پشت لاک پشت هارو شروع کردم، که قسمت هاییش رو هم توی کانال میذارم.
من خودم رو توی جملات این کتاب پیدا میکنم، انقدر با جزئيات و دقیق افکار من نوشته شده که به هیجان میام از خوندنش.
اما این ها از غم نبودت کم نمیکنه، تویی که امروز بايد میبودی تا بهت بگم چیا شد، تا از غم روزم بگم، و بگی خودم حالشو میگیرم تو غصه نخور، تا بگم چه فیلمی دیدم و بگی خببب برام تعریف کن، بهت بگم که چشمام بدون خط چشم هم درشته؟ بگی چشمات هميشه خوشگله. بهت بگم منم یه روزی تدريس میکنم جوری که همه سر کلاسم حاضر باشن و گوش بدن؟ و تو از کلاس خیالیم تعریف کنی. یا فقط میبودی تا با هم زیر آلاچیق بشینیم و دست های سردمو بگیری و بذاری توی جیبت. فقط همین.
وقتی داستان به جاهای عاشقانه میرسه، دوست دارم خوندنش رو متوقف کنم. چون جاى خالیت بيشتر به چشم میاد.
Forwarded from مـون لايت
تكليف جنگ با درون هيچ وقت مشخص نيست. شروعش دست خودت نيست و تموم شدنش هم معلوم نيست. نميدوني توي مغزي كه حتي يه استخون نداره، به چي تكيه بدي كه بتوني حداقل سر پا بايستي، تعادل نداري. از يك طرف درگير علاقه اي، از يك طرف درگير عذاب وجدان. از يك طرف هجوم اتفاقات مختلف، از يك طرف آرامش ظاهري محيط اطراف. نه ميتوني حرفي راجع به اين جنگ بزني، نه ميتوني خودتو كنترل كني كه حرفي نزني، اينقدر زيادن كه حتي بخواي راجع بهشون حرف بزني شنونده رو گيج ميكنه، كلافه ميكنه، بي طاقت ميكنه. ، حتي نميتوني اعتراضي بكني، چون خودت باعثي، عامل اصلي اين جنگ خودتي. توي مغزت گروه هاي چيريكي خود جوش ميان كه تمومش كنن اما تلخي تو زورش ميچربه، اسلحه ش قوي تره. ميگي تنها باشم كه حرفي نشونم، بعد ميري يه جايي كه حرف زياد باشه كه صداي مغزتو نشوني. كسي بين اين تناقض ها زور نداره كه اون يكي رو تموم كنه، كسي پيروز اين جنگ نميشه. كسي آتش بس اعلام نميكنه، كسي نميتونه حتي آرومشون كنه، همه ش سر و صداست. ميگي بخوابم كه شايد يادم بره، يكي از همين فكر ها بمب ميندازه و چشاي از خواب قرمزتو باز ميكنه و تا خود صبح ول كن معامله نيست. نه ميشه ازشون فرار كرد به يه جاي ديگه، نه ميشه بهشون دستور داد كه حتي واسه يه لحظه دهنشون رو ببندن تا بتوني فكر كني و تصميم بگيري. جنگ با درون همينقدر آشفته ست، همينقدر بي قواره ست. مثل همين متن.