امروز صلحم با خودم در حدی بود که، نکشیدن خط چشم باعث ناراحتیم نبود، توی هر آینه ای که نگاه میکردم حس نمیکردم زشتم. چون از نظر من تا بی نقص نباشی زیبا نیستی. اما امروز جور ديگه ای بودم. با جریان ها لزوما همراه نمیشدم، نه گفتم. با برنامه ی خودم پیش رفتم. راضیم. لااقل فعلا. و این ساعت شب خستم. که چيز خوبیه. دلم برای خسته بودن ناشی از انجام کاری تنگ شده بود.
Forwarded from •Tahca•
آرومم و در صلح.
شیدا راست میگفت. "یادت نره غریزه سکه دو روعه همونطوری ک لطافتش قشنگه و بهت حس خوب میده غرق لذتش میشی، خشونتش هم دقیقا همون لذت رو بهت میده. به هرکدومش که مبتلا بشی برگشتن سخته چون دلت نمیخواد اون لذت رو از دست بدی."
خیلی وقتا وقتی نجنگی و اسلحتو زمین بذاری، متوجه میشی که اصلن جنگی در کار نبوده. آدم باید همیشه حواسش باشه، احساسات و عواطف و غرایز آدم مث سیاهچالن. بری توش اگه حواست نباشه دیگه نمیای بیرون. آدم باید توی هرلحظه حواسش به خودش باشه، همیشه و همیشه.
شیدا راست میگفت. "یادت نره غریزه سکه دو روعه همونطوری ک لطافتش قشنگه و بهت حس خوب میده غرق لذتش میشی، خشونتش هم دقیقا همون لذت رو بهت میده. به هرکدومش که مبتلا بشی برگشتن سخته چون دلت نمیخواد اون لذت رو از دست بدی."
خیلی وقتا وقتی نجنگی و اسلحتو زمین بذاری، متوجه میشی که اصلن جنگی در کار نبوده. آدم باید همیشه حواسش باشه، احساسات و عواطف و غرایز آدم مث سیاهچالن. بری توش اگه حواست نباشه دیگه نمیای بیرون. آدم باید توی هرلحظه حواسش به خودش باشه، همیشه و همیشه.
«زياد حرف نمیزدیم و زیاد به هم نگاه نمی کردیم، اما این ها مهم نبود، چون هردو داشتيم به آسمون مشترک نگاه می کردیم که شاید خودش خیلی صمیمانه تر از نگاه کردن به چشم طرف مقابل باشه. همه بلدن به چشم آدم نگاه کنن، اما کم پیش میاد کسی پیدا شه که دنیا رو دقيقا همونجوری ببینه که تو میبینی.»