«کم کم داشتم یاد می گرفتم که زندگیت، داستانی در مورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف کنی. البته تظاهر میکنی نويسنده ی داستانت هستی. مجبوری.»
«اما چيزی جز نفی مکرر نمیتونه این وضعيت رو توصیف کنه و مشکلیه که فقط با نفی کردن نفی حل ميشه!»
«بعضی وقت ها از خودم می پرسیدم چرا تحملم میکنه. اصلا چرا آدم ها تحملم میکنن؟ از نظر خودمم آدم اعصاب خردکنی ام.»
«مارپیچ ذهنی که توش افتاده بودم به تنگ تر شدنش ادامه میداد.آخه مارپیچ اینطوریه که وقتی واردش شی، هرچی جلوتر بری، هیچ وقت به آخرش نمیرسی. فقط همینطوری تا ابد به تنگ تر شدن ادامه میده.»