روز اول.
امروز عاشق استاد جدیدمون شدم پس درسشو گوش دادم. سر کلاس بعدی کتابی رو شروع کردم که چون با شخصيت اصلیش همذات پنداری میکنم، عاشقش شدم. هیچ ارتباط کلامی و چشمی با کسی برقرار نکردم پس همه چيز در آرامش نسبی خوبی به سر میبره. الانم اومدم توی اتاق ادامه ی فیلممو ببینم و کتاب بخونم.
امروز عاشق استاد جدیدمون شدم پس درسشو گوش دادم. سر کلاس بعدی کتابی رو شروع کردم که چون با شخصيت اصلیش همذات پنداری میکنم، عاشقش شدم. هیچ ارتباط کلامی و چشمی با کسی برقرار نکردم پس همه چيز در آرامش نسبی خوبی به سر میبره. الانم اومدم توی اتاق ادامه ی فیلممو ببینم و کتاب بخونم.
«کم کم داشتم یاد می گرفتم که زندگیت، داستانی در مورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف کنی. البته تظاهر میکنی نويسنده ی داستانت هستی. مجبوری.»
«اما چيزی جز نفی مکرر نمیتونه این وضعيت رو توصیف کنه و مشکلیه که فقط با نفی کردن نفی حل ميشه!»
«بعضی وقت ها از خودم می پرسیدم چرا تحملم میکنه. اصلا چرا آدم ها تحملم میکنن؟ از نظر خودمم آدم اعصاب خردکنی ام.»
«مارپیچ ذهنی که توش افتاده بودم به تنگ تر شدنش ادامه میداد.آخه مارپیچ اینطوریه که وقتی واردش شی، هرچی جلوتر بری، هیچ وقت به آخرش نمیرسی. فقط همینطوری تا ابد به تنگ تر شدن ادامه میده.»