Gabbro
5.68K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
+ دوران سخت زندگی نیست آخه، خود زندگیه. کل زندگیه. دوران سخت میگذره؟ خب زندگی منم میگذره.
- چیزی که برات کشش پیدا کنه با فکر کردن پيدا نمیشه! با تست پیدا میشه.
[ تغییر نحوه ی برخورد با قضایا ]
غرقه سازی در عشق؛
یکی از راهکارهای روانشناسی برای درمان برخی مسائل غرقه سازی هست. در این مورد به جای فرار میخوام غرق بشم در عشق، میخوام زیبایی عاشقانه هارو ببینم. بدون مخاطب. مهم نیست که کسی نباشه، آدمی در وجودش جویای عشق هست. فرار کردن در این مورد چون خلاف وجودم هست بیشتر مخربه.
من انتخاب نکردم که تو را دوست بدارم، که تو را ادامه دهم. چه چیزهایی که دست ما نیست.
از تغییراتی که نیاز دارم اینه که سودمندی موقعيت هارو بسنجم، هرچند خلاف اخلاقیات باشه. برای یکی مثل من که خودمو هدر میدم لازمه.
از نقشه ی راه لیست کتاب و فیلم هام رو نوشتم.
میخوام مهارت های جديدی یاد بگيرم، هنوز ایده ای ندارم که چی میتونن باشن. ميخوام از شاعرهای مختلفی شعر بخونم، هنوز نميدونم در چه سبکی و چه کسانی. میخوام دوست پيدا کنم ولی ایده ای ندارم چجوری.
ول کن جهان را قهوه ات یخ کرد.
#پلن_۹۷
به سعی من.
[ همين کافیست که خود میدانیم. ]
ترم جدید رو با این دید شروع میکنم که نامرئی هستم.
هم اتاقیام استودنت هستن و داشتم سرفه میکردم یکیشون گفت ميخوام لانگتو گوش کنم.
من: اههه ههه ههه :))
روز اول.
امروز عاشق استاد جدیدمون شدم پس درسشو گوش دادم. سر کلاس بعدی کتابی رو شروع کردم که چون با شخصيت اصلیش همذات پنداری میکنم، عاشقش شدم. هیچ ارتباط کلامی و چشمی با کسی برقرار نکردم پس همه چيز در آرامش نسبی خوبی به سر میبره. الانم اومدم توی اتاق ادامه ی فیلممو ببینم و کتاب بخونم.
کتاب زمين بر پشت لاک پشت هارو شروع کردم، که قسمت هاییش رو هم توی کانال میذارم.
«کم کم داشتم یاد می گرفتم که زندگیت، داستانی در مورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف کنی. البته تظاهر میکنی نويسنده ی داستانت هستی. مجبوری.»
«فکر میکنی نقاشی، اما درواقع بوم نقاشی هستی.»
«اما چيزی جز نفی مکرر نمیتونه این وضعيت رو توصیف کنه و مشکلیه که فقط با نفی کردن نفی حل ميشه!»
«بعضی وقت ها از خودم می پرسیدم چرا تحملم میکنه. اصلا چرا آدم ها تحملم میکنن؟ از نظر خودمم آدم اعصاب خردکنی ام.»
«مارپیچ ذهنی که توش افتاده بودم به تنگ تر شدنش ادامه میداد.آخه مارپیچ اینطوریه که وقتی واردش شی، هرچی جلوتر بری، هیچ وقت به آخرش نمیرسی. فقط همینطوری تا ابد به تنگ تر شدن ادامه میده.»