کتاب خوندن. فیلم دیدن. ادامه دادن ساز. درگیر آدم ها نشدن.
اینارو هم ادامه میدم تا جايگزين بهتری پيدا کنم.
اینارو هم ادامه میدم تا جايگزين بهتری پيدا کنم.
+ فکر کردن دیگه راه حل نیست برای من.
من نمیدونم باید چیکار کنم. حرف زدن با هرکسی جوریه که انگار چیزی نیست که خودم قبلا بهش فکر نکرده باشم. هیچ کدوم هم حاصلی نداره.
من نمیدونم باید چیکار کنم. حرف زدن با هرکسی جوریه که انگار چیزی نیست که خودم قبلا بهش فکر نکرده باشم. هیچ کدوم هم حاصلی نداره.
+ نه من نميخوام بقیه رو تغییر بدم. من میخوام خودم رو مجهز کنم. خودم رو نفوذناپذیر کنم نسبت به محیط و آدم ها. یا لااقل اونقدر قوی که کم نیارم.
+ دوران سخت زندگی نیست آخه، خود زندگیه. کل زندگیه. دوران سخت میگذره؟ خب زندگی منم میگذره.
غرقه سازی در عشق؛
یکی از راهکارهای روانشناسی برای درمان برخی مسائل غرقه سازی هست. در این مورد به جای فرار میخوام غرق بشم در عشق، میخوام زیبایی عاشقانه هارو ببینم. بدون مخاطب. مهم نیست که کسی نباشه، آدمی در وجودش جویای عشق هست. فرار کردن در این مورد چون خلاف وجودم هست بیشتر مخربه.
یکی از راهکارهای روانشناسی برای درمان برخی مسائل غرقه سازی هست. در این مورد به جای فرار میخوام غرق بشم در عشق، میخوام زیبایی عاشقانه هارو ببینم. بدون مخاطب. مهم نیست که کسی نباشه، آدمی در وجودش جویای عشق هست. فرار کردن در این مورد چون خلاف وجودم هست بیشتر مخربه.
من انتخاب نکردم که تو را دوست بدارم، که تو را ادامه دهم. چه چیزهایی که دست ما نیست.
از تغییراتی که نیاز دارم اینه که سودمندی موقعيت هارو بسنجم، هرچند خلاف اخلاقیات باشه. برای یکی مثل من که خودمو هدر میدم لازمه.
میخوام مهارت های جديدی یاد بگيرم، هنوز ایده ای ندارم که چی میتونن باشن. ميخوام از شاعرهای مختلفی شعر بخونم، هنوز نميدونم در چه سبکی و چه کسانی. میخوام دوست پيدا کنم ولی ایده ای ندارم چجوری.
هم اتاقیام استودنت هستن و داشتم سرفه میکردم یکیشون گفت ميخوام لانگتو گوش کنم.
من: اههه ههه ههه :))
من: اههه ههه ههه :))
روز اول.
امروز عاشق استاد جدیدمون شدم پس درسشو گوش دادم. سر کلاس بعدی کتابی رو شروع کردم که چون با شخصيت اصلیش همذات پنداری میکنم، عاشقش شدم. هیچ ارتباط کلامی و چشمی با کسی برقرار نکردم پس همه چيز در آرامش نسبی خوبی به سر میبره. الانم اومدم توی اتاق ادامه ی فیلممو ببینم و کتاب بخونم.
امروز عاشق استاد جدیدمون شدم پس درسشو گوش دادم. سر کلاس بعدی کتابی رو شروع کردم که چون با شخصيت اصلیش همذات پنداری میکنم، عاشقش شدم. هیچ ارتباط کلامی و چشمی با کسی برقرار نکردم پس همه چيز در آرامش نسبی خوبی به سر میبره. الانم اومدم توی اتاق ادامه ی فیلممو ببینم و کتاب بخونم.
«کم کم داشتم یاد می گرفتم که زندگیت، داستانی در مورد توئه، نه داستانی که خودت تعریف کنی. البته تظاهر میکنی نويسنده ی داستانت هستی. مجبوری.»