This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی دستمو می گیرن روشنی رو نشونم بدن، فیبی میشم وقتی میگفت :
MY EYES!
MY EYES!
Forwarded from سَبيدو
قاعده سادهست، وقت رفتن فقط باید رفت، بیجستجو برای تبصرهای، خالی از هر منت و طلبی، و بدون هیچ اصراری به فلسفهتراشی و زیبانمایی و مسابقه برای جملهسازیهای جانسوز، تمام اون چیزهایی که سالهای سال بعد باعث میشن با مرورشون خامتر از چیزی که واقعا بودی بنظر بیای، با گذران عمر و در خلال رنجشهای ریز و درشتش، بالاخره میفهمی که هیچ دلیل قانعکنندهای برای گلایه نیست، پرسیدن از بقیه دربارهی دلیل حرف و رفتار و انتخابهاشون مثل نگاهکردن به آسمون قبل عطسهست، یکجور واکنش بیمعنای مرسوم در جهانی که توش هرگز چیزی به عقب برنمیگرده، دنیایی که در اون رؤیاهات کاری به واقعیت ندارن، غرایزت به پولت نگاه نمیکنن، حادثه از خستگیت نمیپرسه و هیچکس برای دوستداشتنت با تو مشورت نمیکنه، و حالا تو میون این بلبشو میخوای از چی بپرسی؟ کاش هر چیزی دلیل محکمی داشت، حالا که نداره باید کوتاه اومد، لااقل توی این یکی دنیا
آهنگ خوب بیشتر از آدم خوب تو این دنیا هست. که چی؟! که نیازی به هیچ آدمي نیست، آهنگ تو را می ستاید، در غم ها همراهي می کند، درک می کند، از زبان تو سخن می گوید، آرامش می دهد، شاد مي سازد، قدردان باشیم.
دال
https://t.me/theGabbro/4294 موسیقی خوب، کتاب خوب، چای خوش طعم...
به جز چاییش، موافقم.
البته امروز یه ترکیب زیبا با چایی دیدم:
«نبات لبخندت، تو تلخی چاییم.»
البته امروز یه ترکیب زیبا با چایی دیدم:
«نبات لبخندت، تو تلخی چاییم.»
Forwarded from که به رؤیا دیدم
آدم از یه جایی به بعد فقط سیاهی می بینه.قضیه سگ پاولفه داستان. وقتی بعد از یه مدت آرامش دوباره همه چی بهم میخوره و این چرخه هی تکرار میشه و تکرار میشه،خب فکر کنم این شرطی شدن عادی باشه.
زندگیم بدون اینستاگرام چند درجه آروم تر و زیبا تر شده، چقدر ازم انرژي و آرامش میگیرن انتخابام، اطرافيان. اینم در امتداد حذف های این چند روزم بود، بریزید دور هرچی اذیتتون میکنه و اخم میشید و حس بد میگیرید و دست خودتونه.
شخصیت اسکیزوئیدم تمایل شدید به محو شدن پیدا کرده، مطمئن نیستم باید به حرفاش گوش کنم یا نه.
مسئله این نبود که نمی شد، مسئله این بود که نمی خواست. شایدم اصلا مسئله ای نبود، من استاد ساختن مسئله از هیچ بوده ام.
Forwarded from |
كه شهاب حسيني يجايي تو فيلم برادرم خسرو ميگفت؛اصلا نميدونم كي ام،چي ام،اصلا چي ميخوام.من برعكس تو نميتونم خودم و گول بزنم چيزي عوض نميشه چون دنيا هميشه همين گهي كه بوده هست چون هرطرف و نگاه ميكنم يجوري حالم بد ميشه.
مثل اینکه یه مدت سفر سرّی ای به ماه داشته باشم و روی ماه زندگی کرده باشم و حالا فقط از دور دیدنش نصیبم شده باشه و باید باهاش کنار بیام. زندگی روی ماه اگرچه تجربه ی معرکه ای بوده ولی حق نداشته باشم راجبش چیزی بگم. حالم سخت. عجیب. دور از ذهن. درک نشدنی. غیرقابل بیان. به غایت غمناک.
کلمات به تازگی برایم جذابیت بیشتری پیدا کرده اند، مثلا امروز داشتم علائم فلان بيماري رو بلند میخوندم که یکیش «بدبینی» بود. از اون سر خونه مامان که تو فکر عمل بینی دختردایی ام بود گفت یعنی بینیشون بد فرم میشه! داداشم که از این طرف گفت نه ینی دیدشون کم میشه، فک کنم از مشکلات بینایی رنج میبره، در صورتی که منظور من بدبینی به اطراف بود. الان حتی یادم نمیاد چه بيماري ای بود.
با دلم مثل یه کودک ۲ ساله رفتار میکنم اینجوری که دلم تنگ بشه، نمی گم. محلش نمیذارم. تا یاد بگیره دلتنگی فایده ای نداره. البته عواقب آبروریزی و پا کوبیدن های بعدشم به جون خريدم.