بعدش ميخواستم بگم "تو تنها نموندی بدونی چی میگم"، دیدم چرا خیلی از کارات نشون از تنهاییته، نميتونم بگم "تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دادن"، چون خیلی چیزها رو از دست دادی. حتی نمیتونم بگم "تو عاشق نبودی که درد دل عاشقارو بفهمی"، چون شاید عاشق کسی بودي.
طلبکار باش. منتظر بذار. وابسته نشو. اهمیت نده. فرق نذار. کم باش. سرد باش. خودخواه باش. برعکس حرف بقيه عمل کن. مرموز باش. نگو از خودت. بپیچون. جواب نده. پیش بینی ناپذیر باش. فاصله دار حرکت کن. منتظر نمون.
[ اینا حس هایی هست که تو بهم القا میکنی، انگار جوری که باید باشم و نيستم ]
[ اینا حس هایی هست که تو بهم القا میکنی، انگار جوری که باید باشم و نيستم ]
Forwarded from جعبهی بالای کمد
- I know it hurts. So make it worth the pain.
- how?
- by not letting go. By holding on, to anger, or hope, or whatever it is that keeps you fighting.
Our Dark Duet (Monsters of Verity #2) - Victoria Schwab
- how?
- by not letting go. By holding on, to anger, or hope, or whatever it is that keeps you fighting.
Our Dark Duet (Monsters of Verity #2) - Victoria Schwab
Forwarded from •Tahca•
"زندگی دیگر آنجور هیجانها را ندارد. آدم یکجایی قاعده را یاد میگیرد، آنموقع است که دیگر برایش بازیهای زندگی تازگی ندارد. فقط هی مرحله به مرحله سختتر میشود. اما قاعده همان است که بودهاست، زمان میگذرد، انسان میرود و زمین میخورد و باز بلند میشود. زمان میگذرد، آدمها میروند، آدمها میآیند. زمان میگذرد، آدم چیزهای زیادی یاد میگیرد. زمان میگذرد، آدم همچنان غذا میخورد، ورزش میکند، کار میکند، لذت میبرد، رنج میبرد. همین و همین بس است. یک روز هم میمیرد، این را هم آدم همیشه میداند. آرزوهای بزرگ در سر میپروراند که به دنبال نصف بیشترشان نمیرود."
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این منم، در مقابل حرفاشون.
Gabbro
طلبکار باش. منتظر بذار. وابسته نشو. اهمیت نده. فرق نذار. کم باش. سرد باش. خودخواه باش. برعکس حرف بقيه عمل کن. مرموز باش. نگو از خودت. بپیچون. جواب نده. پیش بینی ناپذیر باش. فاصله دار حرکت کن. منتظر نمون. [ اینا حس هایی هست که تو بهم القا میکنی، انگار جوری…
ولی گاهی تظاهر کن اهمیت میدی، تا دل ببندن.
سایکوپت نیستی پس چی هستی؟!
سایکوپت نیستی پس چی هستی؟!
چی میشه که تسلیم میشم در مقابل بعضي غم ها؟ اینکه زخمی همین جنگ هام. اینکه یه جنگ زده ام که برای حفظ جونش سال هاست فقط فرار کرده.
برای من حس مشت خوردن توی دهن داره، طعم خون توی دهنت برات آشناست، ولی دردش به همون اندازه ناآشنا.