میخوام واسه یه مدت جوابم به تمام چراها چون دلم خواست باشه، میخوام از خودخواهی آگاهانه ام لذت ببرم.
امشب از شدت ذوق گونه هام برآمده بود، خط لبخندم از همیشه کشیده تر و چشمام درخشان تر از همیشه، و وقتی حرف زد باهام از لبخند به اشک تبدیل شدم. دیدن و حرف زدن با رستاک از نزدیک از قشنگ ترین اتفاق های زندگیم بود.
من امشب خوشحال بودم و دلم میخواست فریاد بزنم تا همه بدونن این دختر غمگین میتونه خوشحال هم باشه. اما این دختر غمگين، حالا باز غمگینه.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
چه طور برای چیزی که دیگر مال من نیست و نبوده و نمیخواهد باشد، تلاش کنم و وقت بگذارم و زندگیام را هزینه کنم؟ چی برای من مانده جز زمان که خیلی هم مهم است و نمیخواهم حتا یک ثانیهاش بدون رضایتم هدر برود؟
آدم اسیر میشود و تازه نمیفهمد و نمیخواهد بفهمد که اسیر شده و این چیزی که دارد هرچی که هست، زندگی نیست. من زندگی را میخواهم و تمام و کمالش را هم میخواهم و هیچ حتا یک ذره هم حاضر نیستم کوتاه بیایم!
این از من!
از یادداشتهای روزانهی نیما
آدم اسیر میشود و تازه نمیفهمد و نمیخواهد بفهمد که اسیر شده و این چیزی که دارد هرچی که هست، زندگی نیست. من زندگی را میخواهم و تمام و کمالش را هم میخواهم و هیچ حتا یک ذره هم حاضر نیستم کوتاه بیایم!
این از من!
از یادداشتهای روزانهی نیما
فکرهامو ساده میکنم، یا این فکر کمک میکنه به نزديك شدن به اون منی که میخوام، یا نه پس راجبش فکر نمیکنم یا راجب توئه. راجب تو اگه بود، نمیدونم چیکارش کنم.
ولی میدونی بیشتر از همه ی اینا به یه ذهن ساکت نیاز دارم که بذاره من به برنامه هام برسم.