گفتن یه حس وقتی تغییری ایجاد نمیکنه، با نگفتنش فرقی نداره. وگرنه هر روز میگفتم که دوست دارم.
Forwarded from در غیاب آبیها
چارهای نیست، چیزهایی را نمیشود فراموش کرد، نمیشود در خود حل کرد، نمیشود ردشان را از قامت روح پاک کرد. این چیزها آزار میدهند، شاید تا همیشهی عمر. این چیزها تَرکشاند. مثل سربازی که به جنگ رفته و جانباز برگشته با ترکشهایی در بدن. اینجا و آنجا. ترکشهایی که به ما اصابت میکنند نه خوب میشوند، نه تهنشین، نه جذب میشوند و نه ذوب. آدمها اسلحه دست گرفتهاند و ما بیسنگر در مقابل این ترکشها فقط گاهی اشک میریزیم، گاهی نفی و سرکوب قلبمان را انتخاب میکنیم و گاهی هم رنج میبریم. آدمی گنجایش چند هزار ترکش را دارد در تمام زندگی؟ و هر کسی چهقدر از این ترکشها را با خودش همهجا میبرد؟ ما جانباختهی کدام هدف نامقدّسی هستیم؟
تداعی آزاد برای این است که تعارض ها و احساسات واپس رانده وارد هوشیاری شوند تا به شیوهٔ منطقی تر و واقع بینانه تر بتوان با آنها بر خورد کرد. ولی کی میدونه شیوه منطقی تر چیه؟!
میخوام واسه یه مدت جوابم به تمام چراها چون دلم خواست باشه، میخوام از خودخواهی آگاهانه ام لذت ببرم.
امشب از شدت ذوق گونه هام برآمده بود، خط لبخندم از همیشه کشیده تر و چشمام درخشان تر از همیشه، و وقتی حرف زد باهام از لبخند به اشک تبدیل شدم. دیدن و حرف زدن با رستاک از نزدیک از قشنگ ترین اتفاق های زندگیم بود.
من امشب خوشحال بودم و دلم میخواست فریاد بزنم تا همه بدونن این دختر غمگین میتونه خوشحال هم باشه. اما این دختر غمگين، حالا باز غمگینه.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
چه طور برای چیزی که دیگر مال من نیست و نبوده و نمیخواهد باشد، تلاش کنم و وقت بگذارم و زندگیام را هزینه کنم؟ چی برای من مانده جز زمان که خیلی هم مهم است و نمیخواهم حتا یک ثانیهاش بدون رضایتم هدر برود؟
آدم اسیر میشود و تازه نمیفهمد و نمیخواهد بفهمد که اسیر شده و این چیزی که دارد هرچی که هست، زندگی نیست. من زندگی را میخواهم و تمام و کمالش را هم میخواهم و هیچ حتا یک ذره هم حاضر نیستم کوتاه بیایم!
این از من!
از یادداشتهای روزانهی نیما
آدم اسیر میشود و تازه نمیفهمد و نمیخواهد بفهمد که اسیر شده و این چیزی که دارد هرچی که هست، زندگی نیست. من زندگی را میخواهم و تمام و کمالش را هم میخواهم و هیچ حتا یک ذره هم حاضر نیستم کوتاه بیایم!
این از من!
از یادداشتهای روزانهی نیما