Forwarded from دال
من نمیتونم سختگیر نباشم... و میدونم بخاطر همین قضیه هم هست که معمولا تنها میمونم.
بدانید و آگاه باشيد آدم ها فکر نمیکنن، نه به عواقب کاراشون، نه به شما و بعضا نه به خودشون.
تصميم گرفتم بپذیرم که درمورد یه چیزهایی دچار درماندگی آموخته شده شدم، یعنی ديگه فهمیدم نمیشه که نمیشه. نمیشی که نمیشی. نیستی که نیستی.
این که من تنهاییمو سفت چسبیدم، باعث ميشه تجربه های عاشقانه یا حتی صرفا دونفره ای رو تجربه نکنم که گاهي تنها خواسته ام ميشه، باعث میشه ندونم و نفهمم خیلی حس هارو و برام در حد یک رویا باشن، ولی لااقل رویان، نه کابوس و خاطره ای از یه نفر، وقتی جمله ی اول رو نوشتم هیچ ایده از انتهاش نداشتم، اما الان حس میکنم که به ترسو بودن خود معترفم.
عصبانی هستیم، همه از دست هم عصبانی ایم، خود من اینو در معدود مواقعی که عصبانی نیستم کشف کردم.
گفتن یه حس وقتی تغییری ایجاد نمیکنه، با نگفتنش فرقی نداره. وگرنه هر روز میگفتم که دوست دارم.
Forwarded from در غیاب آبیها
چارهای نیست، چیزهایی را نمیشود فراموش کرد، نمیشود در خود حل کرد، نمیشود ردشان را از قامت روح پاک کرد. این چیزها آزار میدهند، شاید تا همیشهی عمر. این چیزها تَرکشاند. مثل سربازی که به جنگ رفته و جانباز برگشته با ترکشهایی در بدن. اینجا و آنجا. ترکشهایی که به ما اصابت میکنند نه خوب میشوند، نه تهنشین، نه جذب میشوند و نه ذوب. آدمها اسلحه دست گرفتهاند و ما بیسنگر در مقابل این ترکشها فقط گاهی اشک میریزیم، گاهی نفی و سرکوب قلبمان را انتخاب میکنیم و گاهی هم رنج میبریم. آدمی گنجایش چند هزار ترکش را دارد در تمام زندگی؟ و هر کسی چهقدر از این ترکشها را با خودش همهجا میبرد؟ ما جانباختهی کدام هدف نامقدّسی هستیم؟
تداعی آزاد برای این است که تعارض ها و احساسات واپس رانده وارد هوشیاری شوند تا به شیوهٔ منطقی تر و واقع بینانه تر بتوان با آنها بر خورد کرد. ولی کی میدونه شیوه منطقی تر چیه؟!