و الان به صورت کریپی فالورت نبودم و ناراحت تک تک آدم هایی که میتونن مخاطبت باشن، و فقط میدیدم که چقدر سنخیتی با من نداشتی و چقدر نامناسب بودي برای من.
یکی باشه شب های بارونی بگه بپوش و ده دقیقه بعد با یه هودی برین یه قهوه بگیرین، بعدشم برین حافظيه و لطیف شین، بعدش برگردین سر زندگیتون. مگه چیه که ندارم.
Forwarded from دال
من نمیتونم سختگیر نباشم... و میدونم بخاطر همین قضیه هم هست که معمولا تنها میمونم.
بدانید و آگاه باشيد آدم ها فکر نمیکنن، نه به عواقب کاراشون، نه به شما و بعضا نه به خودشون.
تصميم گرفتم بپذیرم که درمورد یه چیزهایی دچار درماندگی آموخته شده شدم، یعنی ديگه فهمیدم نمیشه که نمیشه. نمیشی که نمیشی. نیستی که نیستی.
این که من تنهاییمو سفت چسبیدم، باعث ميشه تجربه های عاشقانه یا حتی صرفا دونفره ای رو تجربه نکنم که گاهي تنها خواسته ام ميشه، باعث میشه ندونم و نفهمم خیلی حس هارو و برام در حد یک رویا باشن، ولی لااقل رویان، نه کابوس و خاطره ای از یه نفر، وقتی جمله ی اول رو نوشتم هیچ ایده از انتهاش نداشتم، اما الان حس میکنم که به ترسو بودن خود معترفم.
عصبانی هستیم، همه از دست هم عصبانی ایم، خود من اینو در معدود مواقعی که عصبانی نیستم کشف کردم.