میدونی، توی چرخه هایی تکرار میشم که واسه گذر کردن ازشون از روح و روانم گذشتم تا تموم شن.
میدونی، زندگی من اصلا قرار نبوده یه داستان رمانتیک باشه، در اصل قرار بوده یه داستان تلخ اجتماعي باشه.
وقتي صبح با کسی قرار دارید، همیشه گوشیتون رو چک کنید شاید اون بیشتر از شما دلش بخواد کنسلش کنه یا از اون بهتر، از اول دیر بیدار شید با این امید که اونم دیر بیدار میشه.
نميدونم شما چجوری خابتون میبره، اما من هر چند وقت یه بارم یادم میره چجوری خوابیدن رو، این مواقع در اثر اصابت سرم به بالش، فکرم پر از گذشته و غم میشه مجبور میشم، برای فرار از واقعيت داستان سرایی کنم، داستانی که خودم شخصیت اصلیش باشم و خب چون غمگینم داستانم تم غم میگیره، و این يعني تنها رویاپردازی هاي نسبتا اجباریم هم غم انگیزه، انقدر غم و رویا هم میزنم تا از خستگی ذهنی خوابم ببره.