همه چیز یا انقدر سطحیه که نخوام بهش فکر کنم یا اونقدر پيچيده اس که نخوام بهش فکر کنم.
میگه چرا موضوع رو از ریشه حل نمیکنی، باشه الان یه گرد جادويي میپاشم رو تمام قسمت های مربوط به تو و ديگه بهت فکر نمیکنم، ديگه دوست ندارم، دیگه يادم نمیای.
زندگی من همينه، یه ریتم آروم غمگین تکراری، باید یاد بگیرم با همین ریتم نفس بکشم، قدم بزنم، خلاصه زندگی کنم.
ادمين کانال "سرمه ای" خالی که پست آخرت رو از من کش رفتى و راه ارتباطی نداری، کش نرو! :))
Forwarded from که به رؤیا دیدم
بعد من هی یادم میره نباید از آدما انتظار داشته باشم.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
افسردگی شدید، جوری که میتوانم مثل صمغ درخت ببینمش که از در و دیوار میزند بیرون و آرام آرام میخزد و کفر آدم را درمیآورد.
چسبیدهام به زمین و تقریباً هرچیزی اعصابم را خرد میکند. ولی واکنشی هم نشان نمیدهم. عصبانیت مثل بمبی درونم میترکد و همهچیز را دربوداغان میکند. اما این بیرون خبری نیست: چسبیده به زمین ماندهام.
حالا چشمهایم را میبندم. حالا چشمهایم را باز میکنم. حالا چشمهایم را میبندم. حالا چشمهایم را باز میکنم.
چسبیدهام به زمین و تقریباً هرچیزی اعصابم را خرد میکند. ولی واکنشی هم نشان نمیدهم. عصبانیت مثل بمبی درونم میترکد و همهچیز را دربوداغان میکند. اما این بیرون خبری نیست: چسبیده به زمین ماندهام.
حالا چشمهایم را میبندم. حالا چشمهایم را باز میکنم. حالا چشمهایم را میبندم. حالا چشمهایم را باز میکنم.
Gabbro
امروز از صبح دلهره همراه با تپش قلب داشتم انگار من بودم که داشتم علوم پایه امتحان میدادم، همچين مغز به فکری داریم که پیشاپیش رنج رو واسمون شبیه سازی میکنه اون وقت از پس یه برنامه ریزی ساده برنمیاد.
اینو روز علوم پایه 94یا نوشتم،
اون موقع اضطراب داشتم، ولی الان بیخیالم. :/
اون موقع اضطراب داشتم، ولی الان بیخیالم. :/
کلید واژه این روزهام شده "تلاش، اعتماد به نفس، منطق" این ها هم با شادی هام گم شده و کی میتونه بگه اینا بی ربطن.