یه کتاب بود اسمش از حال بد به حال خوب بود، الان دوس داشتم اسمشو که ميگفتم، مثل یه ورد عمل ميكرد و حالم خوب میشد.
آخه ذهن من اینجوری عمل میکنه که اگه به ناراحتيش شاخ و برگ ندم و حسابی توش غرق نشم، عملکرد طبیعی خودش رو از دست میده، درست مثل الان که میخواد تک تک جمله ها رو با من حالم خوب نيست شروع کنه.
بردم بعد از سه هفته بیرون گردوندمش، براش نرگس خریدم، تو کوچه خرامان با آهنگ ها خوندیم که آخرش بیایم خونه تا الان بخوابه؟ با این من چیکار کنم؟ کاش میشد بذارمش سر راهی چیزی، دیگه مسؤليتش با من نباشه.
اما آدم اگه این روزهاشو داره با هر سختی که هست ادامه میده، باید یه کورسوی امیدی باشه که به سمتش بره وگرنه که ول معطل بودن بین یه سری سختي که کیپ گویینگ نداره، کیپ کام چون ناتینگ ویل چینجه بيشتر.
شدم یه نمیدونم، یه نميدونم بزرگ.
نمیدونم دارم چیکار میکنم.
نميدونم باید چیکار بکنم.
نمیدونم دارم چیکار میکنم.
نميدونم باید چیکار بکنم.
Forwarded from سَبيدو
زمان زیادی گذشته، برخلاف بقیه وقتی به عقب نگاه میکنی اصلا شبیه یک چشم به هم زدن نبوده، فرسایش روز و شبهایی بلند رو میبینی که دیگه بعیده بتونی دوباره تحملشون کنی، امروز چیزهایی داری که نمیشه انکارش کرد، اما رسیدن بهشون انقدر زمان برده که مطمئن نیستی کدومشرو آرزو داشتی و کدومشرو نه، و فکرها، فکرها ولت نمیکنن، حتی دیگه خواب هم کمک زیادی بهت نمیکنه، به محض بیداری دوباره از همون جایی که تموم شده بودی ادامه پیدا میکنی، و این حال اونقدر تکرار و تکرار میشه که همهی صبح شدنها و فردا شدنها رو در نظرت کمرنگ و کمرنگتر میکنه، هوای گذاشتن و رفتن داری، اما در درونت خودت هم خوب میدونی که هیچ دوری و فاصلهای کافی نیست، زندگیت رهات نمیکنه، و تو نمیدونی از کدوم بیشتر گرفتهای، از زندگی سمجی که لحظههای سادهای رو ازت دریغ کرده، یا از خودت که زندگیکردن بلد نبودی
شما فرض کن ریشه یابی کردی، مشکل رو هم پیدا کردی، وقتی یه چیزهایی حل ناشدنیه، یه چيزهايي از دست رفته است، به یه چیزهایی هم دستمون نمیرسه، آخرش تو میمونی و مشکلی که بغل کردی، مشکلی که بهش هویت دادی. لااقل قبلش محو بود، شک بود.
توی کتاب بهداشت عمومی گفته میشه، سلامت در بُعد روانی یعنی سازگاری فرد با خودش و دیگران، قضاوت صحیح در برخورد با مسائل، داشتن روحیه ی انتقادپذیری و داشتن عملکرد مناسب در برخورد با مشکلات. اینکه چقدر روانمون سالمه قضاوتش با شما. :))
Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه
آدمی باید یه تاج جواهر نشان داشته باشه ک لا به لای فشارهای زندگی بتونه بذاره رو سرش، بره جلو آیینه به خودش بگه " تو خوبی. چیزی نیست. از پسش برمیای"، نه اینکه با دیدن موهای ژولیده ش ک حالت خسته ی چهره رو افزایش میده، دلش ب حال خودش بسوزه و جای حرفای انگیزشی بگه " بیا، بیا بغلم. اشکال نداره. ولشون کن، خرن."