توی کتابی که دارم میخونم نوشته «خودآگاهی مثل پیاز است.» و من خنده ام میگیره آخه میدونید که دیوها مثل پیازن! از بعد از این دیالوگ شرک، هیچی به اندازه دیوها مثل پیاز نیست.
Forwarded from I sing myself
نوه های عزیزم
متعلق نبودن به هیچ دسته و گروهی حس معلق بودن میده، حتی به ما آدمایی که از در قید و بند بودن ها و قانون ها و پایبند بودن خوشمون نمیاد.
گاهی از دور نگاه میکنیم، لبخند میزنیم به آدم هایی که به همدیگه مربوطن و بین همه شون یه ریسمان نامرئی وجود داره که به همدیگه وصلشون میکنه.
بعد به خودمون نگاه میکنیم، میبینیم به هیچ جامون ریسمانی وصل نیست، به هیچ منبعی وصل نیستیم و هیچکس ما رو با دیگری به یاد نمیاره.
شاید دیدن اون چنین افرادی همچین حسی رو بهمون میده، شاید اگه وصل بشیم دوباره مثل هر وصل شدنی بیقراری کنیم و بخوایم که جدا بشیم و مستقل و آزادانه حرکت کنیم. نمیدونم.
متعلق نبودن به هیچ دسته و گروهی حس معلق بودن میده، حتی به ما آدمایی که از در قید و بند بودن ها و قانون ها و پایبند بودن خوشمون نمیاد.
گاهی از دور نگاه میکنیم، لبخند میزنیم به آدم هایی که به همدیگه مربوطن و بین همه شون یه ریسمان نامرئی وجود داره که به همدیگه وصلشون میکنه.
بعد به خودمون نگاه میکنیم، میبینیم به هیچ جامون ریسمانی وصل نیست، به هیچ منبعی وصل نیستیم و هیچکس ما رو با دیگری به یاد نمیاره.
شاید دیدن اون چنین افرادی همچین حسی رو بهمون میده، شاید اگه وصل بشیم دوباره مثل هر وصل شدنی بیقراری کنیم و بخوایم که جدا بشیم و مستقل و آزادانه حرکت کنیم. نمیدونم.
هربار میگم دیگه یاد گرفتم، ديگه تونستم فاصله امو با آدم ها حفظ کنم، ببین حصارم محکم تره، ببین کیلومترها با من فاصله دارن، اما حتی وقتی آدمی فقط از این حوالي رد شده باشه بعد از رفتنش غمم گین میشه.
مشکلات بود و نبود آدم ها از وقتی شروع میشه که بین داستان ذهنیمون و واقعیت کهکشان ها فاصله است.
از اون جایی که شروع میکنم به خوشم نیومدن از یه آدم، به خودم میگم اوه پسر این اتفاق خوبیه!
یه کتاب بود اسمش از حال بد به حال خوب بود، الان دوس داشتم اسمشو که ميگفتم، مثل یه ورد عمل ميكرد و حالم خوب میشد.
آخه ذهن من اینجوری عمل میکنه که اگه به ناراحتيش شاخ و برگ ندم و حسابی توش غرق نشم، عملکرد طبیعی خودش رو از دست میده، درست مثل الان که میخواد تک تک جمله ها رو با من حالم خوب نيست شروع کنه.
بردم بعد از سه هفته بیرون گردوندمش، براش نرگس خریدم، تو کوچه خرامان با آهنگ ها خوندیم که آخرش بیایم خونه تا الان بخوابه؟ با این من چیکار کنم؟ کاش میشد بذارمش سر راهی چیزی، دیگه مسؤليتش با من نباشه.
اما آدم اگه این روزهاشو داره با هر سختی که هست ادامه میده، باید یه کورسوی امیدی باشه که به سمتش بره وگرنه که ول معطل بودن بین یه سری سختي که کیپ گویینگ نداره، کیپ کام چون ناتینگ ویل چینجه بيشتر.
شدم یه نمیدونم، یه نميدونم بزرگ.
نمیدونم دارم چیکار میکنم.
نميدونم باید چیکار بکنم.
نمیدونم دارم چیکار میکنم.
نميدونم باید چیکار بکنم.
Forwarded from سَبيدو
زمان زیادی گذشته، برخلاف بقیه وقتی به عقب نگاه میکنی اصلا شبیه یک چشم به هم زدن نبوده، فرسایش روز و شبهایی بلند رو میبینی که دیگه بعیده بتونی دوباره تحملشون کنی، امروز چیزهایی داری که نمیشه انکارش کرد، اما رسیدن بهشون انقدر زمان برده که مطمئن نیستی کدومشرو آرزو داشتی و کدومشرو نه، و فکرها، فکرها ولت نمیکنن، حتی دیگه خواب هم کمک زیادی بهت نمیکنه، به محض بیداری دوباره از همون جایی که تموم شده بودی ادامه پیدا میکنی، و این حال اونقدر تکرار و تکرار میشه که همهی صبح شدنها و فردا شدنها رو در نظرت کمرنگ و کمرنگتر میکنه، هوای گذاشتن و رفتن داری، اما در درونت خودت هم خوب میدونی که هیچ دوری و فاصلهای کافی نیست، زندگیت رهات نمیکنه، و تو نمیدونی از کدوم بیشتر گرفتهای، از زندگی سمجی که لحظههای سادهای رو ازت دریغ کرده، یا از خودت که زندگیکردن بلد نبودی
شما فرض کن ریشه یابی کردی، مشکل رو هم پیدا کردی، وقتی یه چیزهایی حل ناشدنیه، یه چيزهايي از دست رفته است، به یه چیزهایی هم دستمون نمیرسه، آخرش تو میمونی و مشکلی که بغل کردی، مشکلی که بهش هویت دادی. لااقل قبلش محو بود، شک بود.