Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
جوری که باید.
« تنهایم
از آن زمان که شیدایی خجسته ام از من ربوده شد.»
اگه الگوهای تکراری باعث حظ بصری میشن، قاعدتا باید الگوهای تکراری زندگی هم باعث حظ بشن!
[ You're always there for me? ]
کاش موهای منم ميوه میداد.
[ How you gonna lie like that? ]
warmth.
«ما در پناه بال که امروز میپریم؟»
«آری،
گاهی احساس میکنیم رسیدیم
اما وقتی سرد شد عرق راه های داغ
در دور دست و در ذهن
میبینیم بسیار تند آمدیم
انگار رد شدیم از جایی که باید رسیدنمان را اعلام کرده باشند
آری،
همیشه آن سوی مقصد پیاده شدیم.»
دلگرمی من شده مثل گرمای دور ماگ قهوه ام، زود تموم میشه، تناسب نداره اولش میسوزم و تا عادت میکنم تموم میشه. باید بیشتر قهوه بخورم شاید.
بهم میگی خیلی چیزها ارزش داره ولی بهم ثابت میکنی هیچی ارزش نداره.
توی کتابی که دارم میخونم نوشته «خودآگاهی مثل پیاز است.» و من خنده ام میگیره آخه میدونید که دیوها مثل پیازن! از بعد از این دیالوگ شرک، هیچی به اندازه دیوها مثل پیاز نیست.
Forwarded from I sing myself
نوه های عزیزم
متعلق نبودن به هیچ دسته و گروهی حس معلق بودن میده، حتی به ما آدمایی که از در قید و بند بودن ها و قانون ها و پایبند بودن خوشمون نمیاد.
گاهی از دور نگاه میکنیم، لبخند میزنیم به آدم هایی که به همدیگه مربوطن و بین همه شون یه ریسمان نامرئی وجود داره که به همدیگه وصلشون میکنه.
بعد به خودمون نگاه میکنیم، میبینیم به هیچ جامون ریسمانی وصل نیست، به هیچ منبعی وصل نیستیم و هیچکس ما رو با دیگری به یاد نمیاره.
شاید دیدن اون چنین افرادی همچین حسی رو بهمون میده، شاید اگه وصل بشیم دوباره مثل هر وصل شدنی بیقراری کنیم و بخوایم که جدا بشیم و مستقل و آزادانه حرکت کنیم. نمیدونم.
هربار میگم دیگه یاد گرفتم، ديگه تونستم فاصله امو با آدم ها حفظ کنم، ببین حصارم محکم تره، ببین کیلومترها با من فاصله دارن، اما حتی وقتی آدمی فقط از این حوالي رد شده باشه بعد از رفتنش غمم گین میشه.
مشکلات بود و نبود آدم ها از وقتی شروع میشه که بین داستان ذهنیمون و واقعیت کهکشان ها فاصله است.
از اون جایی که شروع میکنم به خوشم نیومدن از یه آدم، به خودم میگم اوه پسر این اتفاق خوبیه!
یه کتاب بود اسمش از حال بد به حال خوب بود، الان دوس داشتم اسمشو که ميگفتم، مثل یه ورد عمل ميكرد و حالم خوب میشد.
آخه ذهن من اینجوری عمل میکنه که اگه به ناراحتيش شاخ و برگ ندم و حسابی توش غرق نشم، عملکرد طبیعی خودش رو از دست میده، درست مثل الان که میخواد تک تک جمله ها رو با من حالم خوب نيست شروع کنه.
بردم بعد از سه هفته بیرون گردوندمش، براش نرگس خریدم، تو کوچه خرامان با آهنگ ها خوندیم که آخرش بیایم خونه تا الان بخوابه؟ با این من چیکار کنم؟ کاش میشد بذارمش سر راهی چیزی، دیگه مسؤليتش با من نباشه.