دست میبری وسط خاطرات من یه لاشه میاری بیرون، میذاری جلوم میگی تشریحش کن، منم واست تشریح میکنم ولی با درد، تو که نمیدونی و نباید بدونی چه زجری کشیدم تا دفنش کردم، تا ترکش کردم.
داشتم فکر میکردم اگه یه پیشرفت کرده باشم تو این مدت، تغییر سریع تر حالت درونیمه. ناراحتی به بی حسی. عصبانیت به بی حسی. اما شادی به غم.
Forwarded from فاوانیا
فکر کردم آنموقعها فقط میخواستم بداند که برای یک نفر، مهم است که او حالش چطور است. مهم است که روزگارش را چطور میگذراند. میخواستم بداند همهی حرفهای قشنگم مال این است که کمتر ناامیدی ببافد و بیشتر زندگی کند. که در گوشهی ذهن پر مشغلهی آن روزهایم، هرگز فراموش نکردهام چطور دارد جان میکند برای ادامه دادن. من فقط میخواستم بداند که حواسم هست. بعد فکر کردم لابد اینها برای دواممان، کافی نبود. شاید درستش این بود که از همان اول به او میگفتم ببین، من کار دیگری بلد نیستم. «من تنها هنرم اهمیت دادن است.»
به یه نفر دیگه نیمه تاریک خودمو نشون دادم و فراریش دادم، اما من فقط ميخواستم من واقعی رو ديده باشه.
من تلاش کردم و نرسیدم دلیل میشه بیام بگم تلاش نکن نمیرسی؟ یا بگم تو تلاش هیچ ارزشی نیست؟
میزان رضايت از خودم 35.7 %، بیشترش در توانم نیست، نه تلاشش، نه صبرش، نه دووم آوردنش.
اگه الگوهای تکراری باعث حظ بصری میشن، قاعدتا باید الگوهای تکراری زندگی هم باعث حظ بشن!
«آری،
گاهی احساس میکنیم رسیدیم
اما وقتی سرد شد عرق راه های داغ
در دور دست و در ذهن
میبینیم بسیار تند آمدیم
انگار رد شدیم از جایی که باید رسیدنمان را اعلام کرده باشند
آری،
همیشه آن سوی مقصد پیاده شدیم.»
گاهی احساس میکنیم رسیدیم
اما وقتی سرد شد عرق راه های داغ
در دور دست و در ذهن
میبینیم بسیار تند آمدیم
انگار رد شدیم از جایی که باید رسیدنمان را اعلام کرده باشند
آری،
همیشه آن سوی مقصد پیاده شدیم.»
دلگرمی من شده مثل گرمای دور ماگ قهوه ام، زود تموم میشه، تناسب نداره اولش میسوزم و تا عادت میکنم تموم میشه. باید بیشتر قهوه بخورم شاید.