Forwarded from فاوانیا
«میگذرد» در رقابت سنگین با «سخت نگیر» در عرصهی بیخودیترین دلداریهایی ممکن، قرار دارد. دقیقا چی میگذرد؟ عمر من است که دارد میگذرد. لحظههایی که میتوانستند به خوبی طی شوند، دارند میگذرند. آدمهای خوبی که نتوانستم سفت بگیرمشان، دارند میگذرند. بله! این مسئلهی فعلی میگذرد. مشکل این است که دست خیلی چیزهای دیگر را هم میگیرد و همه باهم میگذرند.
من نمیخواستم که اگه من به دیوار خوردم باشی تا با هم خرابش کنیم، خودم تنهايي از پسش برمیام، ميخواستم باشی که تکیه به شونه های تو خستگی در کنم.
یه متن هایی هست باید لقمه لقمه شون کنی تا بتونی خوب هضمشون کنی و از هر لقمه لذت ببری، نوشته های سبیدو هم از اون هاست.
«تا وقتي که نتوانم خودم را به عذابی که در روح دارم عادت دهم، در حقیقت نتوانسته ام کوچکترین کاری برای خوشبختی ام بکنم.»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرا بغلی ده که آن به.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
چارتار تو یکی از آهنگ هاش میگه "بی تو در من سروی خم شد"
حس میکنم تعریف دقیقی از نبودن همینه. حس کنی یه چیز محکم، یه چیز پایدار، درونت خم بشه، بشکنه. یه باور؛ یه اطمینان؛ یه ایمان.
حس میکنم تعریف دقیقی از نبودن همینه. حس کنی یه چیز محکم، یه چیز پایدار، درونت خم بشه، بشکنه. یه باور؛ یه اطمینان؛ یه ایمان.
شده حوصلم سر بره، شده دلم تنگ شه، شده غمم گین شه، حتی شده بخوام برگردی ولی هیچ وقت نخواستم برگردم.
دست میبری وسط خاطرات من یه لاشه میاری بیرون، میذاری جلوم میگی تشریحش کن، منم واست تشریح میکنم ولی با درد، تو که نمیدونی و نباید بدونی چه زجری کشیدم تا دفنش کردم، تا ترکش کردم.
داشتم فکر میکردم اگه یه پیشرفت کرده باشم تو این مدت، تغییر سریع تر حالت درونیمه. ناراحتی به بی حسی. عصبانیت به بی حسی. اما شادی به غم.
Forwarded from فاوانیا
فکر کردم آنموقعها فقط میخواستم بداند که برای یک نفر، مهم است که او حالش چطور است. مهم است که روزگارش را چطور میگذراند. میخواستم بداند همهی حرفهای قشنگم مال این است که کمتر ناامیدی ببافد و بیشتر زندگی کند. که در گوشهی ذهن پر مشغلهی آن روزهایم، هرگز فراموش نکردهام چطور دارد جان میکند برای ادامه دادن. من فقط میخواستم بداند که حواسم هست. بعد فکر کردم لابد اینها برای دواممان، کافی نبود. شاید درستش این بود که از همان اول به او میگفتم ببین، من کار دیگری بلد نیستم. «من تنها هنرم اهمیت دادن است.»
به یه نفر دیگه نیمه تاریک خودمو نشون دادم و فراریش دادم، اما من فقط ميخواستم من واقعی رو ديده باشه.
من تلاش کردم و نرسیدم دلیل میشه بیام بگم تلاش نکن نمیرسی؟ یا بگم تو تلاش هیچ ارزشی نیست؟
میزان رضايت از خودم 35.7 %، بیشترش در توانم نیست، نه تلاشش، نه صبرش، نه دووم آوردنش.