Gabbro
5.69K subscribers
8.03K photos
124 videos
43 files
1.99K links
آدری‌شاپ:
https://t.me/Adrionlineshop
Download Telegram
زندگي کردن طبق قوانین خودم برام سخته، زندگی کردن طبق قوانین یکی دیگه سخت تر.
من به پايان خودم معترفم.
ظاهرا فقط چند ساعت وقفه ی حاصل از بی مشغلگی لازمه تو متوجه بشی چقدر به همون فشردگیا نیاز داری تا حقیقت خودت و دنیای اطرافت یادت بره.
.
وقت هایی که دلم میخواد بمیرم، انگیزه ی از تخت بیرون اومدن هم ندارم، وقت هایی مثل الان دوس دارم اراده کنم و نباشم، وقت هایی مثل الان رو زیاد تجربه کردم اما هربار جدیده. وقت هایی مثل الان مانعی درونی نمیذاره کاری کنم، وقت هايي مثل الان اهمیتی نداره چه برنامه ای داشتم ،چه فکرهایی داشتم، چه چيزهايی میخواستم، تنها چیزی که ميخوام مرگه.
تنها کاری که از دستم بر اومد، برداشتن یه کتاب جدید برای شروع و زدن یه قطعه ناموزون و گوش خراش بود.
از فردا برنامه ام شروع میشه، امیدوارم بهش برسم چون میشه یه کورسوی رضايت توی این برهوتی که هستم. آخه چی جز نظم شخصی مونده که بهش چنگ بزنم؟!
Sober
Demi Lovato
[ Cause I'm dying inside ]

@theGabbro
این روزها که ارتباطم رو با بیرون قطع کردم، تنها چیزی که میتونه آزارم بده خودمم و فکرهام هستم و بله فکرهام از خودم جدان، من و فکرهام با هم سازگاری نداریم و باید یاد بگیرم از میزان سمیت و آسیب زایی افکارم کم کنم، باید یاد بگیرم حالا که فرار کردم به محیط امن خودم سمیش نکنم.
انقدر ناراحتم که حس میکنم کسی هم که باهام حرف میزنه باید ناراحت باشه. :')
Said:
As we don't know each other enough to know we should know each other more or not.
مسافرت؟ نه، ديگه بهم خوش نمیگذره.
[ چرا خب؟ ]
نشستم به بازنویسی افکارم، باید برگردم به تنظيمات کارخونه، کارخونه هم که نه، به قبل از اینکه گم بشم بین عقاید خودم و دیفالت جامعه.
به خودم باید یه قول هایی بدم،
اولیش اینکه همیشه چشمام بخنده و مغرور باشه. چرا همیشه؟ چون هرچی هم بشه، هر غمی هم که هجوم بیاره، چیزی این حقیقت رو عوض نمیکنه که من قرار نیست توی این اتفاق جا بمونم و قرار نیست روح برهنه امو با نشون دادن غمم بدم دست بقیه. و چشم ها مهم ترین بخشن.
[ همیشه چشمام بخنده و مغرور باشه ]
آخه میدونی، در پی رضايت خودم که باشم، خیلی چیزهارو به دست میارم.
Forwarded from فاوانیا
«می‌گذرد» در رقابت سنگین با «سخت نگیر» در عرصه‌ی بیخودی‌ترین دلداری‌هایی ممکن، قرار دارد. دقیقا چی می‌گذرد؟ عمر من است که دارد می‌گذرد. لحظه‌هایی که می‌توانستند به خوبی طی شوند، دارند می‌گذرند. آدم‌های خوبی که نتوانستم سفت بگیرم‌شان، دارند می‌گذرند. بله! این مسئله‌ی فعلی می‌گذرد. مشکل این است که دست خیلی چیزهای دیگر را هم می‌گیرد و همه باهم می‌گذرند.
من نمیخواستم که اگه من به دیوار خوردم باشی تا با هم خرابش کنیم، خودم تنهايي از پسش برمیام، ميخواستم باشی که تکیه به شونه های تو خستگی در کنم.
یه متن هایی هست باید لقمه لقمه شون کنی تا بتونی خوب هضمشون کنی و از هر لقمه لذت ببری، نوشته های سبیدو هم از اون هاست.
«تا وقتي که نتوانم خودم را به عذابی که در روح دارم عادت دهم، در حقیقت نتوانسته ام کوچکترین کاری برای خوشبختی ام بکنم.»