Forwarded from سَبيدو
بعضی از رنجها بدون اونکه قویترت کنن یا از پا درت بیارن، تنها ناقصت خواهند کرد، تکهای از تو رو جدا میکنن و به باد میسپارن، و بعدش تو به سادگی با باقیموندهی خودت به راه ادامه خواهی داد، نه آهنگ غمگینی پخش میشه نه قصهای به نامت زده میشه، این روزگار بیتفاوت میگذره و تو هم پا به پاش میگذرونی، با خود کمتر از قبل شدهت، در حالی که تنها خودت از تکههای برباد رفتهت باخبری، مثل یک راز پنهان، اما هرچقدر هم که نقاط ضعفترو بشناسی، هرچقدر هم که بدونی چقدر نصفهای و یا از قسمتای تاریک وجودت باخبر باشی، بالاخره لحظهای خواهد رسید که شنیدنشون از دهان یک نفر دیگه باز تو رو میخکوب میکنه، انگاری که تا قبل از اون امیدوار بودی که تمامشون فقط اوهامی باشن که مثل مه اطراف سرت میچرخن، ولی با به زبون آوردنشون توسط دیگری حالا واقعی شدن، مجسم شدن و نشستن روبروت، آرامشی سرد و سنگین مثل کوه یخ وجودترو فرا میگیره، حالا دیگه مطمئنی هیچکدوم وسواس و فکر و خیال ذهن خودتخریبگرت نبوده، باور میکنی از دست دادی، خودترو
ظاهرا فقط چند ساعت وقفه ی حاصل از بی مشغلگی لازمه تو متوجه بشی چقدر به همون فشردگیا نیاز داری تا حقیقت خودت و دنیای اطرافت یادت بره.
وقت هایی که دلم میخواد بمیرم، انگیزه ی از تخت بیرون اومدن هم ندارم، وقت هایی مثل الان دوس دارم اراده کنم و نباشم، وقت هایی مثل الان رو زیاد تجربه کردم اما هربار جدیده. وقت هایی مثل الان مانعی درونی نمیذاره کاری کنم، وقت هايي مثل الان اهمیتی نداره چه برنامه ای داشتم ،چه فکرهایی داشتم، چه چيزهايی میخواستم، تنها چیزی که ميخوام مرگه.
تنها کاری که از دستم بر اومد، برداشتن یه کتاب جدید برای شروع و زدن یه قطعه ناموزون و گوش خراش بود.
از فردا برنامه ام شروع میشه، امیدوارم بهش برسم چون میشه یه کورسوی رضايت توی این برهوتی که هستم. آخه چی جز نظم شخصی مونده که بهش چنگ بزنم؟!
این روزها که ارتباطم رو با بیرون قطع کردم، تنها چیزی که میتونه آزارم بده خودمم و فکرهام هستم و بله فکرهام از خودم جدان، من و فکرهام با هم سازگاری نداریم و باید یاد بگیرم از میزان سمیت و آسیب زایی افکارم کم کنم، باید یاد بگیرم حالا که فرار کردم به محیط امن خودم سمیش نکنم.
Said:
As we don't know each other enough to know we should know each other more or not.
As we don't know each other enough to know we should know each other more or not.
نشستم به بازنویسی افکارم، باید برگردم به تنظيمات کارخونه، کارخونه هم که نه، به قبل از اینکه گم بشم بین عقاید خودم و دیفالت جامعه.
به خودم باید یه قول هایی بدم،
اولیش اینکه همیشه چشمام بخنده و مغرور باشه. چرا همیشه؟ چون هرچی هم بشه، هر غمی هم که هجوم بیاره، چیزی این حقیقت رو عوض نمیکنه که من قرار نیست توی این اتفاق جا بمونم و قرار نیست روح برهنه امو با نشون دادن غمم بدم دست بقیه. و چشم ها مهم ترین بخشن.
اولیش اینکه همیشه چشمام بخنده و مغرور باشه. چرا همیشه؟ چون هرچی هم بشه، هر غمی هم که هجوم بیاره، چیزی این حقیقت رو عوض نمیکنه که من قرار نیست توی این اتفاق جا بمونم و قرار نیست روح برهنه امو با نشون دادن غمم بدم دست بقیه. و چشم ها مهم ترین بخشن.
Forwarded from فاوانیا
«میگذرد» در رقابت سنگین با «سخت نگیر» در عرصهی بیخودیترین دلداریهایی ممکن، قرار دارد. دقیقا چی میگذرد؟ عمر من است که دارد میگذرد. لحظههایی که میتوانستند به خوبی طی شوند، دارند میگذرند. آدمهای خوبی که نتوانستم سفت بگیرمشان، دارند میگذرند. بله! این مسئلهی فعلی میگذرد. مشکل این است که دست خیلی چیزهای دیگر را هم میگیرد و همه باهم میگذرند.
من نمیخواستم که اگه من به دیوار خوردم باشی تا با هم خرابش کنیم، خودم تنهايي از پسش برمیام، ميخواستم باشی که تکیه به شونه های تو خستگی در کنم.