همراهان امتحاني من سلام🙋🏻♀
شرح امشب بدین قرار است که امتحان ایمنی عملی دارم و خوابم میومد رفتم آب جوش بذارم که یهو خواب از سرم پرید! چگونه؟ با دیدن سوسک مادر و فرزندانش در گوشه گوشه ی این آشپزخونه. :// الانم برگشتم اتاق و دیدم با باز کردن در راه ورود برای یک پشه رو باز کردم و حالا تا مدتي با پس زدنش سرگرمم. :))
شرح امشب بدین قرار است که امتحان ایمنی عملی دارم و خوابم میومد رفتم آب جوش بذارم که یهو خواب از سرم پرید! چگونه؟ با دیدن سوسک مادر و فرزندانش در گوشه گوشه ی این آشپزخونه. :// الانم برگشتم اتاق و دیدم با باز کردن در راه ورود برای یک پشه رو باز کردم و حالا تا مدتي با پس زدنش سرگرمم. :))
من از همین لحظه وارد فرجه ی علوم پایه شدم، اگه پیشنهادی، نصيحتی، راهنمایی، خلاصه هرچیزی مرتبط با این آزمون دارید، خوشحال میشم باهام در میون بذارید. ^^
Forwarded from سَبيدو
بعضی از رنجها بدون اونکه قویترت کنن یا از پا درت بیارن، تنها ناقصت خواهند کرد، تکهای از تو رو جدا میکنن و به باد میسپارن، و بعدش تو به سادگی با باقیموندهی خودت به راه ادامه خواهی داد، نه آهنگ غمگینی پخش میشه نه قصهای به نامت زده میشه، این روزگار بیتفاوت میگذره و تو هم پا به پاش میگذرونی، با خود کمتر از قبل شدهت، در حالی که تنها خودت از تکههای برباد رفتهت باخبری، مثل یک راز پنهان، اما هرچقدر هم که نقاط ضعفترو بشناسی، هرچقدر هم که بدونی چقدر نصفهای و یا از قسمتای تاریک وجودت باخبر باشی، بالاخره لحظهای خواهد رسید که شنیدنشون از دهان یک نفر دیگه باز تو رو میخکوب میکنه، انگاری که تا قبل از اون امیدوار بودی که تمامشون فقط اوهامی باشن که مثل مه اطراف سرت میچرخن، ولی با به زبون آوردنشون توسط دیگری حالا واقعی شدن، مجسم شدن و نشستن روبروت، آرامشی سرد و سنگین مثل کوه یخ وجودترو فرا میگیره، حالا دیگه مطمئنی هیچکدوم وسواس و فکر و خیال ذهن خودتخریبگرت نبوده، باور میکنی از دست دادی، خودترو
ظاهرا فقط چند ساعت وقفه ی حاصل از بی مشغلگی لازمه تو متوجه بشی چقدر به همون فشردگیا نیاز داری تا حقیقت خودت و دنیای اطرافت یادت بره.
وقت هایی که دلم میخواد بمیرم، انگیزه ی از تخت بیرون اومدن هم ندارم، وقت هایی مثل الان دوس دارم اراده کنم و نباشم، وقت هایی مثل الان رو زیاد تجربه کردم اما هربار جدیده. وقت هایی مثل الان مانعی درونی نمیذاره کاری کنم، وقت هايي مثل الان اهمیتی نداره چه برنامه ای داشتم ،چه فکرهایی داشتم، چه چيزهايی میخواستم، تنها چیزی که ميخوام مرگه.
تنها کاری که از دستم بر اومد، برداشتن یه کتاب جدید برای شروع و زدن یه قطعه ناموزون و گوش خراش بود.