یه برگشت به غم عميق گمشده در درون. غم ها حل نمیشن، محو نمیشن فقط گم میشن. خوش شانس باشی دیگه پیداشون نکنی یا لااقل دیر پیداشون کنی.
Forwarded from For Now I'm Winter
تغییر رو هیچوقت با آغوش باز قبول نکردم. هیچوقت. اما اینطوری هم نبوده که با قبول کردن یا نکردن من، تو پروسهش تفاوتی ایجاد بشه. معمولا برات صبر نمیکنه. ازت اجازه نمیگیره.
اما یه چیزهای شیرینی هم داره این بزرگوار. اینکه بعد از یه سری تغییرات بزرگ، آدم یک ذهنیتی نسبت به خودش داره که دیگه اون آدم قبلی نیست، اما این آدمی که بهش تبدیل شده رو هم کامل نمیشناسه هنوز. طی زمان هی خودت رو کشف میکنی، اخلاقیات جدیدت رو، علایق جدید، عادات جدید. و اینکه هرکدوم از این کشفیات چه حسی ایجاد میکنه برات. کدوم خصوصیات جدید باعث تعجبت میشن، کدوما باعث خوشحالی و کدوما باعث ناراحتی.
آره شاید دلت نمیخواسته آدم دیگهای بشی و میدونم سختت بوده، اما حالا که شدی، بشین کشفش کن. خودت رو یاد بگیر دوباره. قول میدم قشنگیای زیادی پیدا میکنی.
اما یه چیزهای شیرینی هم داره این بزرگوار. اینکه بعد از یه سری تغییرات بزرگ، آدم یک ذهنیتی نسبت به خودش داره که دیگه اون آدم قبلی نیست، اما این آدمی که بهش تبدیل شده رو هم کامل نمیشناسه هنوز. طی زمان هی خودت رو کشف میکنی، اخلاقیات جدیدت رو، علایق جدید، عادات جدید. و اینکه هرکدوم از این کشفیات چه حسی ایجاد میکنه برات. کدوم خصوصیات جدید باعث تعجبت میشن، کدوما باعث خوشحالی و کدوما باعث ناراحتی.
آره شاید دلت نمیخواسته آدم دیگهای بشی و میدونم سختت بوده، اما حالا که شدی، بشین کشفش کن. خودت رو یاد بگیر دوباره. قول میدم قشنگیای زیادی پیدا میکنی.
به عدم توانایی کامل خود در انجام کاری اذعان دارد ولی دلش میخواهد خود را توانا نشان دهد.
بیدار موندن وقت هایی که میدونی مجبوری سخت نیست اما الان یکی درونم میگه چرا مجبوری. نخون. بخواب. :))
هرچی بيشتر به دلیل اتفاقات فکر میکنم بيشتر به این نتیجه میرسم که اینجا دنیای ایده آل نيست، اینجا دنياي سیزده دلیل برای اینکه است
و ناتینگ ایز فر.
و ناتینگ ایز فر.
Forwarded from فاوانیا
مامان امروز صبح، دم در بهم گفت کمک نکردنم بهخاطر اینه که اختلاف نسل دوگانهی درست و غلط نیست که من بتونم بهت بگم فلان کارو انجامش نده چون من فکر میکنم کار اشتباهیه. ولی میتونم اینو بگم که نگران عواقبش نباش. مهم اینه که در موقعیت فعلی بهترین تصمیمو بگیری.
و ای بابا. دروغ چرا. صبح بسیار دراماتیکی رو آغاز کردم.
و ای بابا. دروغ چرا. صبح بسیار دراماتیکی رو آغاز کردم.
«یه چیزی میگم ولی تو میگی نه اینطور نیس، تو افسرده ای و اعتماد به نفستم کمه» نمیدونست نمیخوام بگم نه اینطور نیس.
بیماری من میتونه علاقه به افراد سایکوپت باشه جوری که حتی اگه طرف خوب بشه دیگه نخوامش ولی نتونم خود قبلیش رو نخوام.
وضعيت بدی شده، فکرهام گیر کرده به یه نقطه و نمیذاره زندگی کنم. نمیذاره پیش برم. نمیذاره ادامه بدم.
Forwarded from Gabbro
چالش امروز بخشیدن بود، که یحتمل معنی forgive مدنظر هست، انقدر این مفهوم واسم غیرقابل درک بود که معنیش رو سرچ کردم، آمرزیدن، عفو کردن و... ، بالفرض که ببخشم با لحظه هایی که از مواجه باهاشون صرف نظر میکنم و مغزم آلارم میده دور بمون و متنفر باش چیکار کنم، فرضا که ببخشم با اون باورهای از دست رفته چیکار کنم. بخشیدن معنی خودش رو از دست داده واسم.
وقتی تقاضای بخشیده شدن هم برای رهایی از عذاب وجدانتونه، بهم دلیل بیشتری برای نبخشیدن میدید.
بخشیدن چه سودی داره؟
میخوام نبخشم، تا یادم نره، تا لااقل سودتون درسی فراموش نشدنی ای، پشت دست داغ کردنی، باشه برام.
میخوام نبخشم، تا یادم نره، تا لااقل سودتون درسی فراموش نشدنی ای، پشت دست داغ کردنی، باشه برام.
ناراحت کننده است بفهمی حرف زدن با تنها کسی که فکر میکردی باهاش حالت بهتر میشه، حالتو بدتر کنه.