Forwarded from فاوانیا
یک شب دیگر به او زنگ زدم، سلامش را نصفه بریدم و گفتم فقط به من بگو کدام بخش مغز، اهمیت دادنمان را هدایت میکند؟ شاید بتوانیم جراحیاش کنیم و بندازیمش دور. یک نفس راحت بکشیم و باقی زندگیمان را بکنیم. گفت آدمی که اهمیت دادنش را جراحی کند، باقی حالاتش را هم نمیتواند بروز دهد. انگار که همهی احساسات سر جایشان نشستهاند و دلیلی برای نمود بیرونی داشتن، پیدا نمیکنند تا زمانی که بخش اهمیت فعال شود و به آنها بگوید خود را نشان بدهند.
هروقت یه آهنگ فرانسوى گذاشتم و غرق در احساسات گوگولی مگولی بودم، واقعیت با چراغ بالا گذاشته دنبالم تا نتونم ادامه بدم و بزنم کنار.
یه پیج پیدا کردم که چوب دستی های هرماینی و ولدمورت و... رو میسازه و نامه های هاگوراتز مهروموم شده میفرسته، من شیفته ی هری پاتر نیستم ولی از ایده شون خوشم اومد.
همیشه یه دوراهی هست و من هميشه میتونم هردوتاشو نقد کنم و در نهايت دستمو بذارم زیر چونم بشینم وسط راه و به افق های دور خیره بشم!
انقدر که من برنامه ریزی میکنم کی قهوه بخورم واسه هر چیز دیگه ای برنامه ریزی کرده بودم الان به یه جایی رسیده بودم.