فاصله ام از آدم ها که یه کم زیادتر از قبل میشه مثل پس زدن پیوند به صورت ناخودآگاه پسشون میزنم، حالا هرچقدرم تظاهر و صبوری کنم.
[شب های نسکافه آخر شب و آهنگ های بیدار کننده و رقص های دیوانه وار جلوی در تراس در انتظار جوش اومدن آب]
مهمون داشتیم و منم داشتم بلند درس میخوندم که رسید به "درمان رتینو بلاستوما: اگر یک طرفه باشد چشم بچه را تخلیه میکنند." یهو گفت حالا فهميدم چرا کم میام خونتون و دیگه هم نباید بیام، بزرگوار من که نمیدونستم ادامه جمله چیه بار اولم بود میشنیدم البته از نیومدن شما خرسندیم. :)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در حال فریاد درونی
"2 hours sleep is not fair."
"2 hours sleep is not fair."
ولی چون نه تنها دستمون بلکه فریادمونم به جایی نمیرسه، مکالماتمون درونی و نهایتا کانالی میشه.
«من دوس دارم با تو حرف بزنم و تو دوس نداری با من حرف بزنی.»
میخواستم در ادامه اش پند بدم و نتیجه گیری کنم، که غم جمله منو گرفت.
میخواستم در ادامه اش پند بدم و نتیجه گیری کنم، که غم جمله منو گرفت.
Forwarded from I sing myself
وقتایی که عصبانیم احساس قدرت میکنم، زور رو تو مشتام حس میکنم و میدونم اگه رهاش کنم میتونم از زدن اون آدم لذت ببرم، میدونم میتونم انقدر بزنم و بزنم و بزنمش تا اینکه کسی پیدا بشه جلومو بگیره. وقتی عصبانی هستم حس میکنم قیافه م خیلی وحشی و زشت میشه ولی تو سرم حس خوشایندی دارم.
Forwarded from دال
Relationships are messy and people’s feelings get hurt.
who needs it?
who needs it?
Forwarded from I sing myself
تمام مدت هی با خودت میگی کاش ازت ناامید بشه و دست برداره و بدونه تو مال این حرف ها نیستی و بیخیال بشه.
بعد وقتی بیخیال میشه یهو غمت گین میشه.
چته دخترم؟
-البته نه همیشه در همه ی موقعیت ها-
بعد وقتی بیخیال میشه یهو غمت گین میشه.
چته دخترم؟
-البته نه همیشه در همه ی موقعیت ها-
I sing myself
تمام مدت هی با خودت میگی کاش ازت ناامید بشه و دست برداره و بدونه تو مال این حرف ها نیستی و بیخیال بشه. بعد وقتی بیخیال میشه یهو غمت گین میشه. چته دخترم؟ -البته نه همیشه در همه ی موقعیت ها-
من چقدر تجربه کردم، غمیگن نبود نخواستنی هام شدن رو.
تفسیر رفتار و افکار بقیه چنان انرژی ای از آدم میگیره که کل امتحانا نمیگیره. بده بره!
Forwarded from فاوانیا
یک شب دیگر به او زنگ زدم، سلامش را نصفه بریدم و گفتم فقط به من بگو کدام بخش مغز، اهمیت دادنمان را هدایت میکند؟ شاید بتوانیم جراحیاش کنیم و بندازیمش دور. یک نفس راحت بکشیم و باقی زندگیمان را بکنیم. گفت آدمی که اهمیت دادنش را جراحی کند، باقی حالاتش را هم نمیتواند بروز دهد. انگار که همهی احساسات سر جایشان نشستهاند و دلیلی برای نمود بیرونی داشتن، پیدا نمیکنند تا زمانی که بخش اهمیت فعال شود و به آنها بگوید خود را نشان بدهند.
هروقت یه آهنگ فرانسوى گذاشتم و غرق در احساسات گوگولی مگولی بودم، واقعیت با چراغ بالا گذاشته دنبالم تا نتونم ادامه بدم و بزنم کنار.